لبیک
 
همه چیز از همه جا برای بچه مسجدی ها
لوگوی همسنگران
طراح قالب
معببر سایبری فندرسک
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت:
ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
 

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود،

مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت

و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت

و فریاد زد

 

 

مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری گ... می خوری تو

و هفت جدآبادت … خجالت نمی کشی؟ …

 

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود

و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد

 

خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین،

دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن،

من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم …

حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم

 

مرد خشکش زد … همانطور که یقه جوان را گرفته بود،

آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد …



[ چهارشنبه 06 آذر 1392 ] [ 18:14 ] [ labbaik ]

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم از مطالب راضی باشین نظر یادتون نره
موضوعات
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران