لبیک
 
همه چیز از همه جا برای بچه مسجدی ها
لوگوی همسنگران
طراح قالب
معببر سایبری فندرسک

محمد امین الجندی / ترجمه: عادل حیدری

دختر دانشجویی در رشته‌ی روانشناسی مشغول تحصیل بود، سه خواهر داشت که یکی از آن‌ها در دوره‌ی دبیرستان تحصیل می‌کرد و دو خواهر دیگر دوران راهنمایی را پشت سر می‌گذاشتند، پدرشان بقالی کوچکی داشت که از عرق جبینش چندرغازی کسب می‌کرد تا هزینه‌ی تحصیل دخترانش را بپردازد.

از میان دخترانش، دختر دانشجویش یک دختر استثنایی بود، بسیار باهوش و زرنگ و نیز خوش مشرب و خوش اخلاق، بگونه‌ای که هم‌کلاسی‌هایش برای دوستی با او با هم رقابت می‌کردند.

ادامه مطلب را بخوانید



[ سه‌شنبه 07 آبان 1392 ] [ 19:39 ] [ labbaik ]

ترجمه: ابوعامر

بانوی باحجابی داشت در یکی از سوپرمارکت‌های زنجیره‌ای در فرانسه خرید می‌کرد؛ خریدش که تمام شد برای پرداخت رفت پشت صندوق. صندق‌دار زنی بی‌حجاب و اصالتاً عرب بود.

صندوق‌دار نگاهی از روی تمسخر به او انداخت و همینطور که داشت بارکد اجناس را می‌گرفت اجناس او را با حالتی متکبرانه به گوشه میز می‌انداخت.

اما خواهر باحجاب ما که روبنده بر چهره داشت خونسرد بود و چیزی نمی‌گفت و این باعث می‌شد صندوقدار بیشتر عصبانی شود!

بالاخره صندوق‌دار طاقت نیاورد و گفت: «ما اینجا توی فرانسه خودمون هزار تا مشکل و بحران داریم و این نقابی که تو روی صورتت داری یکی از همین مشکلاته که عاملش تو و امثال تو هستید! ما اینجا اومدیم برای زندگی و کار نه برای به نمایش گذاشتن دین و تاریخ! اگه می‌خوای دینت رو نمایش بدی یا روبنده به صورت بزنی برو به کشور خودت و هر جور می‌خوای زندگی کن!»

خانم محجبه اجناسی رو که خریده بود توی نایلون گذاشت، نگاهی به صندق‌دار کرد… روبنده را از چهره برداشت و در پاسخ خانم صندوق‌دار که از دیدن چهرهٔ اروپایی و چشمان رنگین او جا خورده بود گفت:

«من جد اندر جد فرانسوی هستم… این دین من است و اینجا وطنم… شما دینتان را فروختید و ما خریدیم!»

منبع: منتدی رسالة الإسلام


[ سه‌شنبه 07 آبان 1392 ] [ 19:36 ] [ labbaik ]

اشک‌های امام(ره)

آنچه می‌خوانید، روایت رهبر معظم انقلاب است از منقلب‌شدن حضرت امام خمینی (ره) با مشاهده کمک دانش‌آموزان برای امور دفاع مقدس؛ از سوی پایگاه اطلاع‌رسانی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای منتشر می‌شود :

او براى خودش عنوان و بهره‌یى قایل نبود. آن دستى که توانسته بود تمام سیاستهاى دنیا را با قدرت خویش تغییر دهد و جابه‌جا کند، آن زبان گویایى که کلامش مثل بمب در دنیا منفجر مى‌شد و اثر مى‌گذاشت، آن اراده‌ى نیرومندى که کوههاى بزرگ در مقابلش کوچک بودند، هر وقت از مردم صحبت مى‌شد، خودش را کوچکتر مى‌انگاشت و در مقابل احساسات و ایمان و شجاعت و عظمت و فداکارى مردم سر تعظیم فرود مى‌آورد و خاضعانه مى‌گفت: مردم از ما بهترند. انسانهاى بزرگ همین‌گونه‌اند. آنها چیزهایى را مى‌بینند که دیگران نمى‌توانند و یا نمى‌خواهند رؤیت کنند. گاهى در مقابل کارهایى که به نظر مردم معمولى مى‌آید، آن روح بزرگ و آن کوه ستبر تکان مى‌خورد و مى‌لرزید.

هنگام جنگ، بچه‌هاى مدرسه در نماز جمعه‌ى تهران، قلک‌هاى خود را شکسته بودند و پولهایش را براى جنگ هدیه کرده بودند. فرداى آن روز که خدمت امام(ره) رسیده بودم، ایشان را در حالى که چشمهاى خدابینش از اشک، پُر شده بود، دیدم؛ به من فرمودند: کار این بچه‌ها را دیدى؟...

به قدرى این کار به نظرش عظیم آمده بود که او را متأثر ساخته بود.

منبع:http://talaeyeh.persianblog.ir/


[ سه‌شنبه 07 آبان 1392 ] [ 19:32 ] [ labbaik ]

بسیجی ام به امید ظهور پنجره ام

و بازمانده نسل هزار حنجره ام

هنوز عهد و مرامی که داشتم دارم

و جان نیمه تمامی که داشتم دارم

به همرهان که جفا می کنند می گویم

اگر چه گفته ام اکنون بلند می گویم

که تا به چشمه نور حیات روزنه ایست

تمام بود و نبودم فدای خامنه ای است

منبع:http://talaeyeh.persianblog.ir/


[ سه‌شنبه 07 آبان 1392 ] [ 19:28 ] [ labbaik ]

 
 
همه ی شهدا از" جان "گذشتند...

اما باز هم راهی برای پرواز هست...
 
شهید گمنام از" نام" هم گذشت...

عبور از "جان" تا عبور از " نام"...


 

 
« برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید»

هر چند که خیلی از افراد می گویند: خدانکند. این چه حرفهایی است که می زنید؟

 چرا دعای مردن می کنید برای هم؟ 


اما آن ها غافلند از اینکه شهادت، مردن نیست. شهادت زنده ماندن ابدی است.

 جاودانگیست
و چه بهتر از جاودانه شدن؟

شهید علمدار


كميل نوشت : کسایی که مارو دوست خودشون میدونن، واسه ما هم آرزوی شهادت بکنن
 منبع:http://komeil64.blogfa.com/post/311

[ سه‌شنبه 07 آبان 1392 ] [ 19:19 ] [ labbaik ]

 

 نشسته بود روی جعبه ی مهمات عقب وانت بار ، کنار کوهی از کنسرو .
« بفرما برادر ! این هم از سهماشما ... نفر بعدی».

جلوتر رفتم. ما با هادی رفیق بودیم و بی رودربایستی .
«هادی جان! خدا خیرت بده ،آقایی کن و امروز سهم سنگر ما رو یک کمی چرب تر کن ، آخه مهمونداریم».

چیزی نگفت.سهمیه ما را جفت و جور کرد و به طرفم گرفت: بفرما برادر!
گرفتم. نایلون را که باز کردم، فقط همان سه کنسرو همیشگی بود با یک بسته نان.
نگاهش کرم. حواسش جمع کار بود. صدایش زدم.
«هادیآقا ! خوب بود گفتم که مهمون داریم. بابا دستخوش! این که از هر روز هم کمتره.یعنی می فرمایید ما مهمونمو نو گرسته بفرستیم بره ؟!
هادی نگاهی معنی داری به منانداخت و گفت: معذرت ... جریان داره.

«تا دیروز من جزو آمار غذایی اینجا محسوب می شدم ، اما امروز دیگهنه؛ راستش رو که بخوای ، سر ریزی که تا دیروز به شما می دادم سهمیه ی خودم بود؛دیگه نمی تونم حق کسی دیگه ای رو به شما بدم».
شوکه شده بودم؛ گوشهایم داغشده بود و کلّم ام سوت می کشید؛ از خودم متنفر شده بودم؛ حس کردم تمام چیزهایی کهدر این مدت خوده ام ، در حلقم گره خورده است.
بی اختیار زدم زیر گریه. فکراین که هادی این همه روز چیزی نمی خورده و سهمش را به من می داده ، بر وجدانم شلاقمی زد. هادی با نگاه مهربانش مرا دلداری داد. دیگر نمی توانستم به چشمهایش نگاهکنم.
روای : حمید دلبریان (دوست و همرزم شهید هادی عاقبتی)

منبع : کتاب تاکنشان

                                                               شـادی روح شــهدا صــلوات

منبع:http://shohada-1.mihanblog.com/


[ سه‌شنبه 07 آبان 1392 ] [ 19:17 ] [ labbaik ]
 

چند روز بعد از عملیات ، یک نفر رو دیدم که کاغذ و خودکار گرفته بود دستش ...
هر جا می رفت همراه خودش می برد.
از یکی پرسیدم: چشه این بچه؟
گفت: آرپی جی زن بوده.
توی عملیات آنقدر آرپی جی زده که دیگه نمی شنوه.
باید براش بنویسی تا بفهمه.

                                                                   شـادی روح شــهدا صــلوات

منبع:http://shohada-1.mihanblog.com/


[ سه‌شنبه 07 آبان 1392 ] [ 19:15 ] [ labbaik ]


خداوند به فرشتگان عــــقل داد بدون شـــهوت


حیــــــــــــــوانات را شـــهوت داد بــــــدون عقل



و انـســــــــــــــان را شــــهــــــوت داد با عـــقل


هر انسانی که عقلش به شـــهوتش غلبه کند



از فــــــــرشــــــــــــــــــــتگان بـــــــهتر اســـت


هــر انسانی که شـهوتش به عقلش غلبه کند



از حـــــــــــــــــیوان بـــدتــــــــــــــــــــر اســــت








خداوندا، تـو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک


ولــــــــــــــی جــــــــــالــــــــب اینجـــــــــاست



تو به این بزرگی من کوچک را فراموش نمیکنی


ولی من به این کوچکـی تو را فراموش کرده ام




منبع:http://komeil64.blogfa.com/post/313


[ سه‌شنبه 07 آبان 1392 ] [ 19:12 ] [ labbaik ]

 

اتَّقوا مَعاصیَ اللهِ فِي الخَلَواتِ، فَانَّ الشَّاهِدَ هُوَ الحاکِمُ

از معصیت ورزیدن به خدا در خلوت ها  تقوی بورزید و اجتناب کنید ؛ زیرا شاهد ، خود حاکم است.

 

"Avoid committing the sin of Allah in private places because the witness

therein is Allah, the judge."





كميل نوشت:

خواهرم

 

اقیانوس شهوت نامردان ساحل ندارد...

 

حجابت را حفظ کن.


[ سه‌شنبه 07 آبان 1392 ] [ 19:11 ] [ labbaik ]


[ سه‌شنبه 07 آبان 1392 ] [ 19:10 ] [ labbaik ]
صفحه قبل1...678910...18صفحه بعد
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم از مطالب راضی باشین نظر یادتون نره
موضوعات
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران