|
لبیک همه چیز از همه جا برای بچه مسجدی ها
|
|
در شهر مكه، جوانی فقیر می زیست و همسری شایسته داشت. روزی هنگام بازگشت از مسجدالحرام، در راه، كیسه ای یافت. چون آن را گشود، دید هزار دینار طلا در آن است. خوشحال نزد همسر آمد و داستان را باز گفت. زنش به او گفت: " این لقمه حرام است، باید آن را به همان محل ببری و اعلام كنی، شاید صاحبش پیدا شود." جوان از خانه بیرون آمد، وقتی به جایی رسید كه كیسه زر را یافته بود، شنید مردی صدا می زند: "چه كسی كیسه ای حاوی هزار دینار طلا یافته است؟" جوان پیش رفت و گفت: "من آن را یافته ام، این كیسه توست، بگیر طلاهایت را!" مرد كیسه را گرفت و شمرد ، دید درست است. دوباره پول ها را به او بازگرداند و گفت: "مال خودت باشد، با من به منزل بیا، با تو كاری دیگر دارم." سپس جوان را به خانه خود برد و نُه كیسه دیگر كه در هر كدام هزار دینار زر سرخ بود، به او داد و گفت: " همه این پولها از آن توست!" جوان شگفت زده شد و گفت: " مرا مسخره می كنی؟" مرد گفت: "به خدا سوگند كه تو را مسخره نمی كنم. ماجرا این است كه هنگام شرفیابی به مكه، یكی از عراقیان، این زرها را به من داد و گفت: اینها را با خود به مكه ببر و یك كیسه آن را در رهگذری بینداز. سپس فریاد كن چه كسی آن را یافته است. اگر كسی آمد و گفت من برداشته ام، نُه كیسه دیگر را نیز به او بده؛ زیرا چنین كسی امین است. شخص امین، هم خود از این مال می خورد و هم به دیگران می دهد و صدقه ما نیز، به واسطه صدقه او، مقبول درگاه خداوند می افتد!" جوان، پول ها به خانه آورد به دلیل امانتداری و صداقت، از ثروتمندان روزگار شد. [ سهشنبه 06 تیر 1391 ] [ 12:59 ] [ labbaik ]
معناي «ادخال سرور» از جمله کارهايي که در فرهنگ اسلام والايي دارد و توصيه فراواني به آن شده و صاحب شريعت پاداشي بس بزرگ برايش در نظر گرفته «ادخال سرور» در قلب مومن است. در روايتي امام باقر(عليهالسلام) ميفرمايد: «إِنَّ أَحَبَّ الْأَعْمَالِ إِلَى اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِدْخَالُ السُّرُورِ عَلَى الْمُؤْمِنِ»(1)؛ به درستي که محبوبترين اعمال نزد خداي متعال "ادخال سرور" در قلب مومن است و در روايتي ديگر فرمودند: «مَا عُبِدَ اللهُ بِشَيْءٍ أَحَبَّ إِلَى اللهِ مِنْ إِدْخَالِ السُّرُورِ عَلَى الْمُؤْمِنِ»(2)؛ خداوند به چيزي محبوبتر از ادخال سرور در قلب مومن عبادت نشده است. (برای مشاهده متن کامل به ادامه مطالب مراجعه کنید) [ سهشنبه 06 تیر 1391 ] [ 12:57 ] [ labbaik ]
مقدمه قَالَ النَّبِیُّ ص النَّاسُ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا: مردم در خوابند هنگامی که مردند بیدار می شوند (بحار الأنوار ،ج50 ،134. مجموعه ورام ،ج 1 ،ص 145) . عالم قبر آخرین منزل دنیا و اولین منزل آخرت است که هرگز از آن به سمت دنیا بازگشتی نیست. با آغاز مرگ و ورود به قبر ،کار دینداری و تکالیف الهی به پایان می رسد، شک و تردید برطرف می شود و ایمان به حقایق آخرت کامل می شود اما این ایمان دیگر هیچ سودی نخواهد داشت. ایمان زمانی ارزشمند است که ایمان به غیب باشد وقتی همه چیز آشکار شد و انسان بدون اختیار، تسلیم قدرت الهی شد، ایمان دیگر ارزشی ندارد. دیگر چیزی به اعمال صالح اضافه نمی شود؛ مگر آنکه خود، باقیات صالحات بجا گذاشته باشد یا اینکه بازماندگان چیزی برایش بفرستند. گناهی نیز از گناهانش کم نمی شود؛ مگر آنکه اثر اعمال صالح خودش در دنیا هنوز باقی باشد و بتواند کفاره گناهی را تحمل کند یا آنکه کسی برایش استغفار و طلب بخشش نماید. بنابراین عالم قبر همواره با عذاب حسرت عجین است. حسرت باور نکردن و ایمان نیاوردن. حسرت فرصت های از دست رفته . حسرت اعمال به ریا آلوده شده و ... . (برای مشاهده متن کامل به ادامه مطالب بروید) [ سهشنبه 06 تیر 1391 ] [ 12:38 ] [ labbaik ]
راه رسیدن به لذت عبادات چیست؟ مدتی هست که دلم نمی خواهد نماز بخوانم برای نخواندن نماز هزار و یک بهانه می تراشم مثلا با خودم می گویم بعد از این فیلم می خوانم ،بعد از آن هم درس دارم و یا کارهایی برای خودم می تراشم که همه آن ها را انجام دهم تا نماز نخوانم نمی دانم چرا اینطور شده ام ؟ چرا از نمازم لذت نمیبرم ؟ در صورتی قبلا اگر مهمترین کارها را هم کنار می گذاشتم برای نمازم، اما الان احساس مس کنم سخت ترین و جانکاه ترین کار دنیا نماز خواندن است یادم نمی آید آخرین بار کی دست به دعا برده ام . اینقدر خودم را مشغول میکنم تا نمازم قضا شود و تمام این مدت به سختی میگذرد دردش را تحمل میکنم و ولی با این حال حس بلند شدن و اقامه نماز را در خود نمی بینم امروز که مشغول گشت و گذاری در اینترنت بودم به مطلبی برخوردم که (برای مشاهده متن کامل به ادامه مطالب بروید) [ سهشنبه 06 تیر 1391 ] [ 12:28 ] [ labbaik ]
هر عملی كه از انسان سر میزند اثرات خاص خود را بر نفس و جامعهاش میگذارد. غیبت نیز از این قاعده مستثنی نیست و سه نوع اثر دارد. 1- بر رابطه غیبت كننده با غیبت شوندگان تأثیر منفى مىگذارد. كسى كه از او غیبت شده است وقتى آگاه شود كه در مجلسى از او به زشتى یا بدى یاد شده است از غیبت كننده ناخرسند مىشود و او را مسئول خدشهدار شدن وجهه و آبرویش مىداند. غیبت كننده با تعرض به آبروى دیگرى او را از موقیعت اجتماعىاش ساقط مىكند و این كار در حالى انجام مىگیرد كه او از آن چه دربارهاش مىگویند بىخبر است و نمىتواند براى پوشیده ماندن عیوبش اقدام كند. خداوند در قرآن كریم پس از نهى از غیبت، تشبیه رسایى براى نمایاندن زشتى آن آورده است.
«لا یَغتَب بَعضكم بعضاً اَیُحب اَحَدكم اَن یَأكل لَحم اَخیهِ مَیتاً فَكرهتموه (1)؛ و بعضى از شما غیبت بعضى نكند آیا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مردهاش را بخورد؟ (یا) از آن كراهت دارید.»
این آیه نشان مىدهد كه غیبت كننده به برادر مؤمن خود آسیبى مىزند كه او از آن غافل است. در حالى كه خوردن معمولا عملى است كه با التذاذ توأم است غیبت كردن كارى نفرتانگیز است. غیبت اگر چه به انگیزه التذاذ صورت مىگیرد، ولى با آگاه شدن از واقعیت آن نه تنها لذت بخش نیست كه بسیار ناخوشایند است. این ناخوشایندى را همگان درك مىكنند، همان گونه كه همه ناخوشایندى خوردن گوشت برادر مرده خویش را درك مىكنند.
كسانى كه شنونده غیبت هستند همواره این احتمال را مىدهند كه غیبت كننده در غیاب آنان نیز از عیوبشان سخن گوید. در نتیجه رابطه آنان با غیبت كننده تضعیف مىشود. در صورتى كه غیبت زیاد صورت گیرد محیط اجتماع امنیت خود را از دست مىدهد و آبروى انسانها در خطر مىافتد.
2- دومین اثر غیبت، اثرى اجتماعى است كسانى كه شنونده غیبت هستند همواره این احتمال را مىدهند كه غیبت كننده در غیاب آنان نیز از عیوبشان سخن گوید. در نتیجه رابطه آنان با غیبت كننده تضعیف مىشود. در صورتى كه غیبت زیاد صورت گیرد محیط اجتماع امنیت خود را از دست مىدهد و آبروى انسانها در خطر مىافتد.
بسیارى از اهداف دین از طریق ایجاد پیوند و الفت اجتماعى قابل دسترسى است و شارع احكامى را وضع كرده است تا مردم از طریق تعاون و مشاركت در هدف و مسیر به آن اهداف دست یابند. این تعاون و همكارى نیازمند خوشبینى متقابل مردم است. غیبت از جمله گناهانى است كه محیط را براى ایجاد همدلى، نامناسب مىكند و رسیدن به اهداف اجتماعى را دشوار مىسازد. در صورتى كه غیبت كننده از زشتىهاى اخلاقى دیگران یاد كند، در واقع آنها را رواج مىدهد، قبح آنها را از دلها مىریزد و محیط را از نظر اخلاقى آلوده مىكند.
«من قال فى مؤمن ما رأته عیناه و سمعته اذناه فهو من الذین قال الله عزوجل: ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشة فى الذین آمنوا لهم عذاب الیم(2)؛ كسى كه درباره مؤمنى آن چه به چشم دیده و به گوش شنیده بگوید، از جمله كسانى است كه خداوند فرمود: كسانى كه دوست دارند كه زشتكارى در میان آنان كه ایمان آوردهاند، شیوع پیدا كند، براى آنان عذابى پُر درد خواهد بود.»
3- اثر دیگر غیبت در رابطه انسان با خداست. كسى كه غیبت مىكند از فرمان خدا سرپیچى كرده است و كیفر الهى در انتظار اوست و آخرتى ناخوشایند خواهد داشت؛ زیرا نیكىهاى او همه به آتش این عمل مىسوزد.
كسى كه غیبت مىكند از فرمان خدا سرپیچى كرده است و كیفر الهى در انتظار اوست و آخرتى ناخوشایند خواهد داشت؛ زیرا نیكىهاى او همه به آتش این عمل مىسوزد.
«الغیبة حرام على كل مسلم و انها لتأكل الحسنات كما تأكل النار الحطب(3)؛ غیبت بر هر مسلمانى حرام است و هر آینه نیكىها را مىسوزاند چنان كه آتش هیزم را مىسوزاند.»
دشوارى كار غیبت كننده از آن روست كه جبران گناهش وابسته به رضایت كسانى است كه غیبت آنها را كرده است.
«مَن اَغتاب مُسلماً او مُسلمة لَم یقبل الله صلاته ولا صیامه اربعین یوماً و لیلة الا ان یغفر به صاحبه (4)؛ كسى كه غیبت زن و مرد مسلمانى را كند خداوند نماز و روزه او را تا چهل روز و شب نمىپذیرد، مگر آن كه برادرش او را ببخشاید.»
اگر غیبت كننده موفق به توبه شود و غیبت شونده از حق خود بگذرد، خداوند او را خواهد بخشید؛ ولى گناه غیبت چنان بزرگ است كه خداوند به حضرت موسى (علیه السلام) وحى فرمود كه اگر غیبت كننده توبه كند آخرین كسى است كه به بهشت وارد مىشود و اگر توبه نكند اولین كس خواهد بود كه به درون آتش جهنم مىرود. (5)
پینوشتها:
1- حجرات، 12.
2- كشف الربیه، ص 11.
3- همان، ص 9.
4- جامع السعادات، ج 2، ص 314.
5- همان، ص 11.
[ سهشنبه 06 تیر 1391 ] [ 12:17 ] [ labbaik ]
دیده ائی که در یک مراسمی، صلواتی می فرستند، اما یک نفر وسط مجلس، چنان صلوات بلندی می فرستد، ناگهان همه مجلس به او خیره می شوند. آنها که آن شب، صدای بلند آمین، بعد دست های رو به آسمان رفته رضا را دیدند، با خودشان گفتند: عجبا، این آقارضا، چقدر آرزوی شهادت دارد، گذشت...
آمین بلند آرزوی شهادت کار دست صاحبش داد! شب جمعه زمستانی، دعای کمیل منزل شهیدان موسی و رضارمضانپور دعوت بودیم، مداح جانباز حاج حمید میرشکار که صوت مناجاتی اش، دل را می برد. آن شب توی ساری، همراه بچه های جبهه ائی گردان مسلم دور هم، یک حلقه شیدائی داشتیم. من «علیرضا علیپور بودم بعد رضا رنجبری بود و مهرداد بابائی و دیگر بچه ها... در پایان مراسم، حاج حمید اینگونه دعا کرد: «اللهم ارزقنا توفیق الشهادت فی سبیلک...» همه بچه ها، دست ها را به طرف آسمان بالا برده و «آمین» گفتند.اما در آن جمع شیدائی، رضا رنجبری ، آمین را از همه بلندتر گفت، دست های رضا، از همه دست های دیگر، به سوی آسمان، بالاتر رفت. دیده ائی که در یک مراسمی، صلواتی می فرستند، اما یک نفر وسط مجلس، چنان صلوات بلندی می فرستد، ناگهان همه مجلس به او خیره می شوند. آنها که آن شب، صدای بلند آمین، بعد دست های رو به آسمان رفته رضا را دیدند، با خودشان گفتند: عجبا، این آقارضا، چقدر آرزوی شهادت دارد، و چقدر حسودی شان شد. این ماجرا گذشت و رفتیم جبهه، همه آن بچه های دور هم در گردان مسلم ابن عقیل، عملیات کربلای پنج توی کانال ماهی، خوردیم به پست هم. گردان مسلم خط شکن بود، خط را شکستیم و از پل کانال ماهی گذشتیم. در آن سوی کانال ماهی، یک جان پناه بود، روی دپوئی که عراقی ها ساخته بودند، مستقر شدیم. آن سمت کانال ماهی، نبرد به شدت سنگین شده بود، آتش دشمن شدید، در سه راهی نیز آقا مرتضی قربانی فرمانده لشکر 25 کربلا، برادر اکبرنژاد به همراه تعدادی از فرماندهان در حال هدایت نیروها بودند. از طرف جبهه دشمن، گارد ریاست جمهوری عراق، به فرماندهی عدنان خیرالله، معاونت عملیاتی صدام، مقابل ما به شدت ایستادگی می کردند، و آن چنان، جنگی تمام قد جان گرفته بود. دشمن تمام قوای جنگی اش را به سمت ما هدایت کرده، از شدت آتش نمی توانستیم سربلند کنیم. کانال دو قسمت می شد، یک طرف دست دشمن بود، یک طرف هم گردان مسلم، بچه ها روبروی هم نشسته اند، تکیه کرده ام به کانال و آسمان پرهیاهوی جنگی را تماشا می کنند. ناگهان دیدم یک تکه نور به سمت ما می آید. در همین لحظه بحرانی و آتشفشانی، یکی از بچه ها از کنارم بلند شد. گفتم: چکار می کنی، بشین! یک جوری پیچیده و پراضطراب گفت: دستشوئی دارم، دستشوئی، دارم می میرم، میرم پشت کانال! گفتم: نه پسر، مگر دیوانه شدی، نمی بینی آن پشت چه خبره؟ آن شب یادته، وقتی حاج حمید دعای شهادت می کرد، با صدای بلند «آمین» می گفتی، دست هات و خیلی به آسمان بلند می کردی؟ - بفرما آقا رضا؛ این گوی و این میدان... گفت: چکار کنم، بی طاقت شدم. گفتم: اینجا، من چشمهام رو می بندم، رو کردم به بقیه و گفتم: بچه ها چشم های تان را ببندید. گفت: نه، مگه میشه اینجا من.... پرید پشت کانال. پشت کانال دریاچه ماهی است و حاشیه آن نیزار بود. چهل ثانیه نشده بود که آن جسم نورانی پشت کانال منفجر شد، چند ثانیه پس از انفجار، این بسیجی با دست خونی و خرد شده و آویزان برگشت. دست اش از بالای آرنج قطع شده بود و با دست دیگرش، دست قطع شده را چسبیده بود که پائین نیفتد. عصب های دست، مثل قلب می تپید و عضلات پاره شده را می لرزاند، از رگ های بریده اش خون فوراه می زد. سریع دست اش را باندپیچی کردیم، گذاشتیم روی سینه اش، به پشت، کف کانال دراز کشید تا امدادگر بیاید او را به عقبه جبهه منتقل کند. تکیه دادم به کانال، روبروی من رحیم جباری هم تکیه داده بود به دیواره کانال، پای مان را روبروی هم دراز کرده بودیم. رحیم جباری بچه بهشهر مازندران، حدود شانزده ساله، با یک سیمای نورانی، چهره خاصی داشت. به حال خودم بودم که دیدم! وای من خدایا! یک شی نورانی بصورت دورانی به سمت ما می آید. داد زدم، رحیم، یا زهراء، این چیه داره میاد سمت ما!!؟ در چشم بهم زدنی کنار گوشم «بمب» زمین منفجر شد. فکر کردم ترکیدیم.
دود و غبار غلیظ و بوی داغ گوگرد، فضای غریبی ایجاد شد، در دم حس کردم شهید شدم و جنازه ما پودر شده است. چند لحظه ائی گذشت، غبار و دود که نشست، دستی به سر و صورتم کشیدم، زنده ام، و یک ذره خونی نیستم، سرم را چرخاندم، سمت چپ، دیدم هیچ خبری نیست، به راست، دیدم نه، هیچ یک از بچه ها یک ذره خونی نشده اند. همه سالم از جا بلند شدند و نشستند، خیالم راحت شد، نه موجی نه ترکشی، تکیه دادم به کانال، نگاه کردم، به روبروم، به پای رحیم جباری، دیدم سالم است، سرم را یک ذره بلند کردم، شوکه شدم، از پوتین تا فنسقه اش سالم، فنسقه بسته به کمرش، بقیه پیکره اش خرد شده، دست ها نیست، سر ندارد. تازه متوجه شدیم که چرا اصلا ما هیچ یک زخمی برنداشتیم. «آرپیچی یازده» مسقیم خورده توی شکم رحیم جباری، نیم تنه رحیم، همه آن انفجار را در آغو ش گرفته است و ما همه سالم ماندیم. آرپیچی یازده یک سلاح ضد زره است، ضد نفر نیست، انتظار این بود که سی چهل نفر که همه کنار هم نشسته بودیم، شهید بشوند، ولی یک گوشه چشم ما، بدن ما، جائی از هیچ کدام از ما، یک زخم کوچک برنداشته بود. گشتیم، پلاک اش را پیدا کردیم، گذاشتم توی جیب شلوارش، روی شلوارش نوشتیم «شهید رحیم جباری» تا بچه های تعاون گردان، رحیم را شناسائی کنند. عراقی ها داشتند می آمدند، امتداد کانال هنوز دست عراقی ها بود، پاتک سنگین، سه راه از چهارسو، زیر آتش شدید دشمن قرار داشت. در آن زمستان سرد، شدت آن همه انفجار زمین را داغ کرده بود، دشمن تمام توانش را گرفته بود که سه راهی را تصرف کند، ما مقاومت می کردیم. بچه های گردان مسلم در آن حجم شدید آتش دشمن، یکی پس از دیگری روی زمین می افتادند. خمپاره جای خمپاره، گلوله پشت گلوله، فضای سنگین جنگ، روحیه بچه ها را تضعیف کرده بود. در آن صداهای غریب و روحیه های شکسته، ناگهان از ته ستون، فریادی رسا بلند شد! آن صدای آشنا، صدای؛ مهرداد بابائی بود! داشت یک نفر را صدا می زد: آقارضا آقا رضا... نگاه کردیم و گفتیم: چی میگی؟ رضا ته ستون، مهرداد وسط های ستون، داشت «رضا رنجبری » را صدا می زد ! حالا همه وسط معرکه جنگ، داریم گوش می کنیم، توی این آتش سنگین و هجوم وحشیانه تانک ها، صدا زدن آقارضا چه معنائی دارد؟ این چه کار مهمی است که مهرداد داره حنجره اش را پاره می کند، اصلا رضا رنجبری را چکار دارد؟ خیالم راحت شد، نه موجی نه ترکشی، تکیه دادم به کانال، نگاه کردم، به روبروم، به پای رحیم جباری، دیدم سالم است، سرم را یک ذره بلند کردم، شوکه شدم، از پوتین تا فنسقه اش سالم ولی... بلند شدیم ببینم چه خبره، رضا که در اثر حجم شدید آتش سنگین، سکته وار به حالت سجده در جان پناهش به زمین چنگ می زد، بچه ها بهش فهماندند، که مهرداد کارت داره؟ رضا از ترس صورتش چسبیده بود به زمین، نیم تنه صورتش را برگرداند، دست اش را بغل گوشش چرخاند، اشاره کرد به مهرداد؛ چکار داری! چیه؟ مهرداد، تمام قد ایستاد، یک لبخندی به سمت رضا زد و دوتا دستاش را شپوری جلوی لبش برد، تا صدا واضع به رضا برسد، آتش خیلی سنگین بود. مهرداد گفت: آقارضا یادته؟ رضا بصورت مبهم و عصبانی، چسبیده به زمین، جواب داد: چی میگی تو، چی یادمه؟ مهرداد گفت: منزل شهیدان رمضانپور رضا این بار عصبانی تر داد زد: کی، منزل شهید رمضانپور چی؟ مهرداد با زبان ساروی، گفت: تره یاد دَرهِ، رمضان پورهِ سرهِ، دَسه تهَ بُردی بالا، گفتی آمین، حالا اِسا بَه فرماین، این گوی این میدان آن شب یادته، وقتی حاج حمید دعای شهادت می کرد، با صدای بلند «آمین» می گفتی، دست هات و خیلی به آسمان بلند می کردی؟ بفرما آقا رضا؛ این گوی و این میدان... تازه یادمان آمد که قصه چی هست، « آمین آرزوی شهادت» بچه ها با دیدن این صحنه یک مرتبه زدند زیر خنده، حالا نخند کی بخند، برای مدتی آن سنگینی جنگ فراموش شد، می خندیدیم و حسابی روحیه گرفتیم. تا نیم ساعتی بازار خنده توی آن باران گلوله به راه بود تازه یادمان آمد که قصه چی هست، « آمین آرزوی شهادت» بچه ها با دیدن این صحنه یک مرتبه زدند زیر خنده، حالا نخند کی بخند، برای مدتی آن سنگینی جنگ فراموش شد، می خندیدیم و حسابی روحیه گرفتیم. تا نیم ساعتی بازار خنده توی آن باران گلوله به راه بود. خندیدیم و گفتیم: مرحبا مهراد، توی این هول و ولا چطوری یادت به آن شب افتاد که به فکر یقه گیری رضا بیفتی. رضا تازه فهمید که «آمین بلند آروزی شهادت» بدجوری یقه اش کرده، افتاده توی تله، حالا از ترس مرگ، خزیده بود توی خاک، به زمین قفل شده بود. _اشاره: مهرداد بابائی قهرمان ورزشی وزنه برداری ساروی، تک فرزند خانواده در عملیات «والفجر10» به فیض شهادت رسید، مداح حاج حمید جانباز نیز بعد از جنگ بر اثر جراحات ناشی از جنگ، به شهادت رسید. و آقا رضای قصه موند واسه زندگانی و من که جاماندم ازین حلقه شیدائی... بر اساس خاطراتی از جانباز دلاور ساروی، علیرضا علیپور [ دوشنبه 05 تیر 1391 ] [ 18:01 ] [ labbaik ]
میگویند در جهنم مارهایی هست که اهالی محترم جهنم، از دست آنها به اژدها پناه میبرند! و حالا من هم دچار چنین وضعیتی شده بودم. آن هم از دست یک جِغِله تُخس وَرپریده که نام باشکوه فریبرز را بر خود یدک میکشید. یک نوجوان 15 ساله دراز بینور که به قول معروف به نردبان دزدها میماند. یادش بخیر. در حوزه که بودیم یک طلبه بود که انگار از طرف شیطان مأمور شده بود بیاید و فضای آرام و بیتنش آنجا را به جنجال بکشاند. او هم اسمش فریبرز بود که به پیشنهاد استادمان شد: ابوالفضل! قربان آقا ابوالفضل(ع) بروم. آن بزرگوار کجا و این ابوالفضل جعلی کجا؟ کاری نبود که نکند. از راهانداختن مسابقه گل کوچک تا اذان گفتن در نیمههای شب و به راه انداختن نماز جماعت بدون وقت. بعد هم خودش میرفت در حجرهاش تخت میخوابید و ما تازه شصتمان خبردار میشد که هنوز دو ساعتی به اذان صبح مانده است! کاری نماند که نکند. از ریختن مورچههای آتشی در عمامهمان تا انداختن عقرب و رتیل در سجاده نمازمان. در شیشه گلاب، جوهر میریخت و وسط عزاداری و در خاموشی روی جمعیت میپاشید. اما ابوالفضل جعلی در برابر کارهای این فریبرزخان، یک طفل معصوم و بیدست و پا حساب میشد. کاری نبود که فریبرز نکند. مورچه جنگ میانداخت؛ به پای بچههای نماز شب خوان زلم زیمبو میبست تا نصفه شب که میخواهند بیسروصدا از چادر بروند بیرون وضو بگیرند، سر و صدا راه بیفتد؛ پتو را به آستر و دامن پیراهن بچهها میدوخت؛ توی نمکدان تاید میریخت و هزار شیطنت دیگر که به عقل جن هم نمیرسید. از آن بدتر، مثل کنه به من چسبیده بود. خیر سرمان بنده هم روحانی و پیشنماز گردان بودم و دیگران روی ما خیلی حساب میکردند. اما مگر فریبرز میگذاشت؟ اوایل سعی کردم با بیاعتنایی او را از سر باز کنم. اما خودم کم آوردم و او از رو نرفت. بعد سعی کردم با ترشرویی و قیافه عصبی گرفتن دورش کنم؛ اما کودکی را میماند که هر بیاعتنایی و تنبیه که از پدر و مادر میبیند، به حساب مهر و محبت میگذارد. در آخر در تنهایی افتادم به خواهش و تمنا که تو را به مقدسات قسم ما را بیخیال شو و بگذار در دنیای خودم باشم. کاری نبود که نکند. از راهانداختن مسابقه گل کوچک تا اذان گفتن در نیمههای شب و به راه انداختن نماز جماعت بدون وقت. بعد هم خودش میرفت در حجرهاش تخت میخوابید و ما تازه شصتمان خبردار میشد که هنوز دو ساعتی به اذان صبح مانده است! اما با پررویی درآمد که: حاج آقا، مگر امام نگفته پشتیبان روحانیت باشید تا آسیبی نبینند؟ خب من هم هواتو دارم که آسیبی نبینید! با خندهای که ترجمه نوعی از گریه بود، گفتم: برادرجان، امام فرمودهاند پشتیبان ولایت فقیه باشید، نه من مادر مرده! تو رو جدت بگذار این چند صباح مانده تا شهادت را مثل آدمیزاد سر کنم. اما نرود میخ آهنین در سنگ! در گردان یک بنده خدایی بود که صدایی داشت جهنمی، به نام مصطفی. انگار که صدتا شیپور زنگزده را درست قورت داده باشد. آرام و آهسته که حرف میزد، پرده گوشمان پاره میشد، بس که صداش کلف و زمخت بود. فریبرز، مصطفی را تشویق کرد که الا و بالله باید اذان مغرب را تو بگویی! مصطفی هم نه گذاشت و نه برداشت و چنان اذانی گفت که مسلمان نشنود و کافر نبیند! از الف اللهاکبر تا آخر اذان، بندبند نمازگزاران مقیم سنگری که حسینیه شده بود، لرزید. آن شب تا صبح دسته جمعی کابوسی دیدیم وحشتناک و مخوف! تنها دو نفر این وسط کیف کردند. آقا مصطفی، اذانگوی شیپور قورت داده و فریبرزخان! از آن به بعد هرکس که به فریبرز میخواست توپ و تشر بزند، فریبرز دست به کمر تهدیدش میکرد که: اگر یکبار دیگر به پر و پایم بپیچی به مصطفی میگویم اذان بگوید! و طرف جانش را برمیداشت و الفرار!
مدتی بعد، صبح و ظهر و غروب صدای رعبآور اذان آقای شیپور قورت داده قطع نشد! پس از پرسوجو و بررسیهای مخفیانه فهمیدم که فریبرز به او گفته که حاجآقا از اذان گفتنت خیلی خوشش آمده و به من سپرده به شما بگویم که باید مؤذن همیشگی گردان باشید! و این یکی از برکات فریبرز بود که دامن ما را گرفت. مدتی نگذشته بود که فریبرز یک بلندگوی دستی از جایی کش رفت و آن را به مؤذن بدصدا داد که بگذار عراقیها هم از صدایت مستفیض شوند، اینطوری حیفه! و از آن به بعد هر وقت که صدای اذان از بلندگو بلند میشد، آتش دیوانهوار دشمن هم شروع میشد؛ نهتنها ما بلکه عراقیها هم دچار جنون شده بودند. گذشت و گذشت تا اینکه آن روز فرمانده لشکر به همراه چند مسئول نظامی دیگر به خط مقدم و پیش ما آمدند. قرار شد که نماز جماعت را با هم بخوانیم. مصطفی شیپور قورت داده مشغول بود و رنگ از صورت فرمانده لشکر و همراهانش پریده بود! ما که کمکم داشتیم عادت میکردیم، فقط کمی گوشمان سنگینی میکرد و زنگ میزد! عراقیها هم مثل سابق دیگر جنی نشده و فقط چند تا توپ و خمپاره روانه خط ما کردند! من عبا و عمامه را گوشه سنگر گذاشتم و رفتم وضو بگیرم. بیرون سنگر فریبرز را دیدم که وضو گرفته بود و داشت به طرف سنگر حسینیه میرفت. مرا که دید، سلام کرد. جوابش را سرسنگین دادم. وضو گرفتم و برگشتم طرف سنگر. اما ای دل غافل. خبری از عبا و عمامهام نبود! هر جا که بگویید، گشتم. اما اثری از عبا و عمامهام پیدا نکردم. یکهو یک صدایی به گوشم خورد: اللهاکبر، سبحانالله! مدتی نگذشته بود که فریبرز یک بلندگوی دستی از جایی کش رفت و آن را به مؤذن بدصدا داد که بگذار عراقیها هم از صدایت مستفیض شوند، اینطوری حیفه! و از آن به بعد هر وقت که صدای اذان از بلندگو بلند میشد، آتش دیوانهوار دشمن هم شروع میشد؛ نهتنها ما بلکه عراقیها هم دچار جنون شده بودند برای لحظهای خون در مغزم خشکید. تنها امام جماعت آنجا من بودم! پس نماز جماعت چهطوری برگزار میشد؟ شلنگ تخته زنان دویدم به طرف حسینیه. صفهای نماز بسته، همه مشغول نماز بودند. اول فکری شدم که بچهها وقتی دیدهاند من دیر کردهام، فرمانده لشکر را جلو انداخته و او امام جماعت شده. اما فرمانده که آنجا در صف دوم بود! با کنجکاوی جلوتر رفتم و بعد چشمانم از حیرت گرد شد و نفسم از تعجب و وحشت بند آمد؛ بله، جناب فریبرزخان، عمامه بنده بر سر و عبای نازنینم روی دوشش بود و جای مرا غصب کرده بود! خودتان را بگذارید جای من، چه میتوانستم بکنم؟ سری تکان دادم. در آخر صف ایستادم و اللهاکبر گفتم و خودم را به رکعت سوم رساندم. لااقل نباید نماز جماعت را از دست میدادم؛ نماز جماعتی که امام جماعتش عبا و عمامه مرا کش رفته بود! بخش فرهنگ پایداری تبیان
[ دوشنبه 05 تیر 1391 ] [ 17:57 ] [ labbaik ]
عُجب [ دوشنبه 05 تیر 1391 ] [ 13:39 ] [ labbaik ]
[ دوشنبه 05 تیر 1391 ] [ 13:34 ] [ labbaik ]
تحولات سوريه يك نماي نزديك و يك نماي دور دارد. نماي نزديك همان نمايي است كه شهروندان داخل سوريه هر روز با آن مواجه اند و نماي دور همان نمايي است كه ما هر روزه از طريق رسانه ها با آن مواجه مي شويم. اين دو نما با يكديگر تفاوت اساسي و بنيادين دارد. 4- مخالفان طي هفته هاي اخير دچار اختلافات جدي شده اند. برهان غليون كه اهل حمص است كنار گذاشته شد. يك نفر كرد- عبدالباسط سيدا- اهل استان كردنشين حسكه جاي او را گرفت. غليون نتوانست در مراكزي كه داراي گرايشات معتدل تري بودند- نظير مخالفان دمشقي يا حلبي- نفوذ كند به اين دليل كنار زده شد در حاليكه صدرا نيز نفوذي در دمشق و حلب و حمص و حماء و ساير شهرها نداشته و نفوذ او در حسكه محدود مي شود. از سوي ديگر در بخش نظامي اخيراً يك نظامي بنام شيخ به جاي رياض الاسعد معرفي شد و او پس از درگيري با رياض از فرماندهي كناره گرفت و همزمان با آن مواضع تندي عليه اخوان المسلمين سوريه گرفت و خبرهاي ديگر كه همه از اختلاف ميان آنان حكايت مي كند، با اين وصف مي توان گفت طرح هاي ضدسوري شانسي براي موفقيت ندارند. [ جمعه 02 تیر 1391 ] [ 23:24 ] [ labbaik ]
|
||