لبیک
 
همه چیز از همه جا برای بچه مسجدی ها
لوگوی همسنگران
طراح قالب
معببر سایبری فندرسک

 

در شهر مكه، جوانی فقیر می زیست و همسری شایسته داشت. روزی هنگام بازگشت از مسجدالحرام، در راه، كیسه ای یافت. چون آن را گشود، دید هزار دینار طلا در آن است. خوشحال نزد همسر آمد و داستان را باز گفت.

زنش به او گفت: " این لقمه حرام است، باید آن را به همان محل ببری و اعلام كنی، شاید صاحبش پیدا شود." جوان از خانه بیرون آمد، وقتی به جایی رسید كه كیسه زر را یافته بود، شنید مردی صدا می زند: "چه كسی كیسه ای حاوی هزار دینار طلا یافته است؟" جوان پیش رفت و گفت: "من آن را یافته ام، این كیسه توست، بگیر طلاهایت را!"

مرد كیسه را گرفت و شمرد ، دید درست است. دوباره پول ها را به او بازگرداند و گفت: "مال خودت باشد، با من به منزل بیا، با تو كاری دیگر دارم."

سپس جوان را به خانه خود برد و نُه كیسه دیگر كه در هر كدام هزار دینار زر سرخ بود، به او داد و گفت: " همه این پولها از آن توست!"

جوان شگفت زده شد و گفت: " مرا مسخره می كنی؟"

مرد گفت: "به خدا سوگند كه تو را مسخره نمی كنم. ماجرا این است كه هنگام شرفیابی به مكه، یكی از عراقیان، این زرها را به من داد و گفت: اینها را با خود به مكه ببر و یك كیسه آن را در رهگذری بینداز. سپس فریاد كن چه كسی آن را یافته است. اگر كسی آمد و گفت من برداشته ام، نُه كیسه دیگر را نیز به او بده؛ زیرا چنین كسی امین است. شخص امین، هم خود از این مال می خورد و هم به دیگران می دهد و صدقه ما نیز، به واسطه صدقه او، مقبول درگاه خداوند می افتد!"

جوان، پول ها به خانه آورد  به دلیل امانتداری و صداقت، از ثروتمندان روزگار شد.

 


[ سه‌شنبه 06 تیر 1391 ] [ 12:59 ] [ labbaik ]

 

 

 

معناي «ادخال سرور»

از جمله کارهايي که در فرهنگ اسلام والايي دارد و توصيه فراواني به آن شده و صاحب شريعت پاداشي بس بزرگ برايش در نظر گرفته «ادخال سرور» در قلب مومن است.

در روايتي امام باقر(عليه‌السلام) مي‌فرمايد: «إِنَّ أَحَبَّ الْأَعْمَالِ إِلَى اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِدْخَالُ السُّرُورِ عَلَى الْمُؤْمِنِ»(1)؛ به درستي که محبوب‌ترين اعمال نزد خداي متعال "ادخال سرور" در قلب مومن است و در روايتي ديگر فرمودند: «مَا عُبِدَ اللهُ بِشَيْ‏ءٍ أَحَبَّ إِلَى اللهِ مِنْ إِدْخَالِ السُّرُورِ عَلَى الْمُؤْمِنِ»(2)؛ خداوند به چيزي محبوب‌تر از ادخال سرور در قلب مومن عبادت نشده است.

(برای مشاهده متن کامل به ادامه مطالب مراجعه کنید)



[ سه‌شنبه 06 تیر 1391 ] [ 12:57 ] [ labbaik ]

 

مقدمه 

قَالَ النَّبِیُّ ص النَّاسُ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا: مردم در خوابند هنگامی که مردند بیدار می شوند (بحار الأنوار ،ج‏50 ،134. مجموعه ورام ،ج 1 ،ص 145) .

عالم قبر آخرین منزل دنیا و اولین منزل آخرت است که هرگز از آن به سمت دنیا بازگشتی نیست. با آغاز مرگ و ورود به قبر ،کار دینداری و تکالیف الهی به پایان می رسد، شک و تردید برطرف می شود و ایمان به حقایق آخرت کامل می شود اما این ایمان دیگر هیچ سودی نخواهد داشت. ایمان زمانی ارزشمند است که ایمان به غیب باشد وقتی همه چیز آشکار شد و انسان بدون اختیار، تسلیم قدرت الهی شد، ایمان دیگر ارزشی ندارد. دیگر چیزی به اعمال صالح اضافه نمی شود؛  مگر آنکه خود، باقیات صالحات بجا گذاشته باشد یا اینکه بازماندگان چیزی برایش  بفرستند. گناهی نیز از گناهانش کم نمی شود؛ مگر آنکه اثر اعمال صالح خودش در دنیا هنوز باقی باشد و بتواند کفاره گناهی را تحمل کند یا آنکه کسی برایش استغفار و طلب بخشش نماید. بنابراین عالم قبر همواره با عذاب حسرت عجین است. حسرت باور نکردن و ایمان نیاوردن. حسرت فرصت های از دست رفته . حسرت اعمال به ریا آلوده شده و ... .  

(برای مشاهده متن کامل به ادامه مطالب بروید)



[ سه‌شنبه 06 تیر 1391 ] [ 12:38 ] [ labbaik ]

 

راه رسیدن به لذت عبادات چیست؟

 

مدتی هست که دلم نمی خواهد نماز بخوانم برای نخواندن نماز هزار و یک بهانه می تراشم مثلا با خودم می گویم بعد از این فیلم می خوانم ،بعد از آن هم درس دارم و یا کارهایی برای خودم می تراشم که همه آن ها را انجام دهم تا نماز نخوانم نمی دانم چرا اینطور شده ام ؟ چرا از نمازم لذت نمیبرم ؟

در صورتی قبلا اگر مهمترین کارها را هم کنار می گذاشتم برای نمازم، اما الان احساس مس کنم سخت ترین و جانکاه ترین کار دنیا نماز خواندن است یادم نمی آید آخرین بار کی دست به دعا برده ام . اینقدر خودم را مشغول میکنم تا نمازم قضا شود و تمام این مدت به سختی میگذرد دردش را تحمل میکنم و ولی با این حال حس بلند شدن و اقامه نماز را در خود نمی بینم  امروز که مشغول گشت و گذاری در اینترنت بودم به مطلبی برخوردم که

(برای مشاهده متن کامل به ادامه مطالب بروید)



[ سه‌شنبه 06 تیر 1391 ] [ 12:28 ] [ labbaik ]


هر عملی كه از انسان سر می‌زند اثرات خاص خود را بر نفس و جامعه‌اش می‌گذارد. غیبت نیز از این قاعده مستثنی نیست و سه نوع اثر دارد.
1- بر رابطه غیبت كننده با غیبت شوندگان تأثیر منفى مى‏گذارد. كسى كه از او غیبت شده است وقتى آگاه شود كه در مجلسى از او به زشتى یا بدى یاد شده است از غیبت كننده ناخرسند مى‏شود و او را مسئول خدشه‏دار شدن وجهه و آبرویش مى‏داند. غیبت كننده با تعرض به آبروى دیگرى او را از موقیعت اجتماعى‏اش ساقط مى‏كند و این كار در حالى انجام مى‏گیرد كه او از آن چه درباره‏اش مى‏گویند بى‏خبر است و نمى‏تواند براى پوشیده ماندن عیوبش اقدام كند. خداوند در قرآن كریم پس از نهى از غیبت، تشبیه رسایى براى نمایاندن زشتى آن آورده است.
«لا یَغتَب بَعضكم بعضاً اَیُحب اَحَدكم اَن یَأكل لَحم اَخیهِ مَیتاً فَكرهتموه (1)؛ و بعضى از شما غیبت بعضى نكند آیا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده‏اش را بخورد؟ (یا) از آن كراهت دارید
این آیه نشان مى‏دهد كه غیبت كننده به برادر مؤمن خود آسیبى مى‏زند كه او از آن غافل است. در حالى كه خوردن معمولا عملى است كه با التذاذ توأم است غیبت كردن كارى نفرت‏انگیز است. غیبت اگر چه به انگیزه التذاذ صورت مى‏گیرد، ولى با آگاه شدن از واقعیت آن نه تنها لذت بخش نیست كه بسیار ناخوشایند است. این ناخوشایندى را همگان درك مى‏كنند، همان گونه كه همه ناخوشایندى خوردن گوشت برادر مرده خویش را درك مى‏كنند.
كسانى كه شنونده غیبت هستند همواره این احتمال را مى‏دهند كه غیبت كننده در غیاب آنان نیز از عیوبشان سخن گوید. در نتیجه رابطه آنان با غیبت كننده تضعیف مى‏شود. در صورتى كه غیبت زیاد صورت گیرد محیط اجتماع امنیت خود را از دست مى‏دهد و آبروى انسان‏ها در خطر مى‏افتد.
2- دومین اثر غیبت، اثرى اجتماعى است كسانى كه شنونده غیبت هستند همواره این احتمال را مى‏دهند كه غیبت كننده در غیاب آنان نیز از عیوبشان سخن گوید. در نتیجه رابطه آنان با غیبت كننده تضعیف مى‏شود. در صورتى كه غیبت زیاد صورت گیرد محیط اجتماع امنیت خود را از دست مى‏دهد و آبروى انسان‏ها در خطر مى‏افتد.
بسیارى از اهداف دین از طریق ایجاد پیوند و الفت اجتماعى قابل دسترسى است و شارع احكامى را وضع كرده است تا مردم از طریق تعاون و مشاركت در هدف و مسیر به آن اهداف دست یابند. این تعاون و همكارى نیازمند خوش‏بینى متقابل مردم است. غیبت از جمله گناهانى است كه محیط را براى ایجاد همدلى، نامناسب مى‏كند و رسیدن به اهداف اجتماعى را دشوار مى‏سازد. در صورتى كه غیبت كننده از زشتى‏هاى اخلاقى دیگران یاد كند، در واقع آنها را رواج مى‏دهد، قبح آنها را از دل‏ها مى‏ریزد و محیط را از نظر اخلاقى آلوده مى‏كند.
امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
«من قال فى مؤمن ما رأته عیناه و سمعته اذناه فهو من الذین قال الله عزوجل: ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشة فى الذین آمنوا لهم عذاب الیم(2)؛ كسى كه درباره مؤمنى آن چه به چشم دیده و به گوش شنیده بگوید، از جمله كسانى است كه خداوند فرمود: كسانى كه دوست دارند كه زشتكارى در میان آنان كه ایمان آورده‏اند، شیوع پیدا كند، براى آنان عذابى پُر درد خواهد بود
3- اثر دیگر غیبت در رابطه انسان با خداستكسى كه غیبت مى‏كند از فرمان خدا سرپیچى كرده است و كیفر الهى در انتظار اوست و آخرتى ناخوشایند خواهد داشت؛ زیرا نیكى‏هاى او همه به آتش این عمل مى‏سوزد.
كسى كه غیبت مى‏كند از فرمان خدا سرپیچى كرده است و كیفر الهى در انتظار اوست و آخرتى ناخوشایند خواهد داشت؛ زیرا نیكى‏هاى او همه به آتش این عمل مى‏سوزد.
امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
«الغیبة حرام على كل مسلم و انها لتأكل الحسنات كما تأكل النار الحطب(3)؛ غیبت بر هر مسلمانى حرام است و هر آینه نیكى‏ها را مى‏سوزاند چنان كه آتش هیزم را مى‏سوزاند
دشوارى كار غیبت كننده از آن روست كه جبران گناهش وابسته به رضایت كسانى است كه غیبت آنها را كرده است.
پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمودند:
«مَن اَغتاب مُسلماً او مُسلمة لَم یقبل الله صلاته ولا صیامه اربعین یوماً و لیلة الا ان یغفر به صاحبه (4)؛ كسى كه غیبت زن و مرد مسلمانى را كند خداوند نماز و روزه او را تا چهل روز و شب نمى‏پذیرد، مگر آن كه برادرش او را ببخشاید
اگر غیبت كننده موفق به توبه شود و غیبت شونده از حق خود بگذرد، خداوند او را خواهد بخشید؛ ولى گناه غیبت چنان بزرگ است كه خداوند به حضرت موسى (علیه السلام) وحى فرمود كه اگر غیبت كننده توبه كند آخرین كسى است كه به بهشت وارد مى‏شود و اگر توبه نكند اولین كس خواهد بود كه به درون آتش جهنم مى‏رود. (5)
 
پی‌نوشت‌ها:
1- حجرات، 12.
2- كشف الربیه، ص 11.
3- همان، ص 9.
4- جامع السعادات، ج 2، ص 314.
5- همان، ص 11.

  


[ سه‌شنبه 06 تیر 1391 ] [ 12:17 ] [ labbaik ]

 دیده ائی که در یک مراسمی، صلواتی می فرستند، اما یک نفر وسط مجلس، چنان صلوات بلندی می فرستد، ناگهان همه مجلس به او خیره می شوند. آنها که آن شب، صدای بلند آمین، بعد دست های رو به آسمان رفته رضا را دیدند، با خودشان گفتند: عجبا، این آقارضا، چقدر آرزوی شهادت دارد، گذشت...


آمین بلند آرزوی شهادت کار دست صاحبش داد!

شب جمعه زمستانی، دعای کمیل منزل شهیدان موسی و رضارمضانپور دعوت بودیم، مداح جانباز حاج حمید میرشکار که صوت مناجاتی اش، دل را می برد.

آن شب توی ساری، همراه بچه های جبهه ائی گردان مسلم دور هم، یک حلقه شیدائی داشتیم. من  «علیرضا علیپور بودم بعد رضا رنجبری بود و مهرداد بابائی و دیگر بچه ها...

در پایان مراسم، حاج حمید اینگونه دعا کرد: «اللهم ارزقنا توفیق الشهادت فی سبیلک...»

همه بچه ها، دست ها را به طرف آسمان بالا برده و «آمین» گفتند.اما در آن جمع شیدائی، رضا رنجبری ، آمین را از همه بلندتر گفت، دست های رضا، از همه دست های دیگر، به سوی آسمان، بالاتر رفت.

دیده ائی که در یک مراسمی، صلواتی می فرستند، اما یک نفر وسط مجلس، چنان صلوات بلندی می فرستد، ناگهان همه مجلس به او خیره می شوند. آنها که آن شب، صدای بلند آمین، بعد دست های رو به آسمان رفته رضا را دیدند، با خودشان گفتند: عجبا، این آقارضا، چقدر آرزوی شهادت دارد، و چقدر حسودی شان شد.

این ماجرا گذشت و رفتیم جبهه، همه آن بچه های دور هم در گردان مسلم ابن عقیل، عملیات کربلای پنج توی کانال ماهی، خوردیم به پست هم.

گردان مسلم خط شکن بود، خط را شکستیم و از پل کانال ماهی گذشتیم.

در آن سوی کانال ماهی، یک جان پناه بود، روی دپوئی که عراقی ها ساخته بودند، مستقر شدیم. آن سمت کانال ماهی، نبرد به شدت سنگین شده بود، آتش دشمن شدید، در سه راهی نیز آقا مرتضی قربانی فرمانده لشکر 25 کربلا، برادر اکبرنژاد به همراه تعدادی از فرماندهان  در حال هدایت نیروها بودند.

از طرف جبهه دشمن، گارد ریاست جمهوری عراق، به فرماندهی عدنان خیرالله، معاونت عملیاتی صدام، مقابل ما به شدت ایستادگی می کردند، و آن چنان، جنگی تمام قد جان گرفته بود.

 دشمن تمام قوای جنگی اش را به سمت ما هدایت کرده، از شدت آتش نمی توانستیم سربلند کنیم. کانال دو قسمت می شد، یک طرف  دست دشمن بود، یک طرف هم گردان مسلم، بچه ها روبروی هم نشسته اند، تکیه کرده ام به کانال و آسمان پرهیاهوی جنگی را تماشا می کنند.

ناگهان دیدم یک تکه نور به سمت ما می آید. در همین لحظه بحرانی و آتشفشانی، یکی از بچه ها از کنارم بلند شد.

گفتم: چکار می کنی، بشین!

 یک جوری پیچیده و پراضطراب گفت: دستشوئی دارم، دستشوئی، دارم می میرم، میرم پشت کانال!

گفتم: نه پسر، مگر دیوانه شدی، نمی بینی آن پشت چه خبره؟

آن شب یادته، وقتی حاج حمید دعای شهادت می کرد، با صدای بلند «آمین» می گفتی، دست هات و خیلی به آسمان بلند می کردی؟ - بفرما آقا رضا؛ این گوی و این میدان...

گفت: چکار کنم، بی طاقت شدم.

گفتم: اینجا، من چشمهام رو می بندم، رو کردم به بقیه و گفتم: بچه ها چشم های تان را ببندید.

گفت: نه، مگه میشه اینجا من....

پرید پشت کانال.

پشت کانال دریاچه ماهی است و حاشیه آن نیزار بود.

چهل ثانیه نشده بود که آن جسم نورانی پشت کانال منفجر شد، چند ثانیه پس از انفجار، این بسیجی با دست خونی و خرد شده و آویزان برگشت.

دست اش از بالای آرنج قطع شده بود و با دست دیگرش، دست قطع شده را چسبیده بود که پائین نیفتد. عصب های دست، مثل قلب می تپید و عضلات پاره شده را می لرزاند، از رگ های بریده اش خون فوراه می زد. سریع دست اش را باندپیچی کردیم، گذاشتیم روی سینه اش، به پشت، کف کانال دراز کشید تا امدادگر بیاید او را به عقبه جبهه منتقل کند

تکیه دادم به کانال، روبروی من رحیم جباری هم تکیه داده بود به دیواره کانال، پای مان را روبروی هم دراز کرده بودیم.  رحیم جباری بچه بهشهر مازندران، حدود شانزده ساله، با یک سیمای نورانی، چهره خاصی داشت. به حال خودم بودم که دیدم! وای من خدایا!  یک شی نورانی بصورت دورانی به سمت ما می آید. داد زدم، رحیم، یا زهراء، این چیه داره میاد سمت ما!!؟

در چشم بهم زدنی کنار گوشم «بمب» زمین منفجر شد.

فکر کردم ترکیدیم.

دود و غبار غلیظ و بوی داغ گوگرد، فضای غریبی ایجاد شد، در دم حس کردم شهید شدم و جنازه ما پودر شده است.  چند لحظه ائی گذشت، غبار و دود که نشست، دستی به سر و صورتم کشیدم، زنده ام، و یک ذره خونی نیستم، سرم را چرخاندم، سمت چپ، دیدم هیچ خبری نیست، به راست، دیدم نه، هیچ یک از بچه ها یک ذره خونی نشده اند. همه سالم از جا بلند شدند و نشستند، خیالم راحت شد، نه موجی نه ترکشی، تکیه دادم به کانال، نگاه کردم، به روبروم، به پای رحیم جباری، دیدم سالم است، سرم را یک ذره بلند کردم، شوکه شدم، از پوتین تا فنسقه اش سالم، فنسقه بسته به کمرش، بقیه پیکره اش خرد شده، دست ها نیست، سر ندارد.

تازه متوجه شدیم که چرا اصلا ما هیچ یک زخمی برنداشتیم. «آرپیچی یازده» مسقیم خورده توی شکم رحیم جباری، نیم تنه رحیم، همه آن انفجار را در آغو ش گرفته است و ما همه سالم ماندیم.

آرپیچی یازده یک سلاح ضد زره است، ضد نفر نیست، انتظار این بود که سی چهل نفر که همه کنار هم نشسته بودیم، شهید بشوند، ولی یک گوشه چشم ما، بدن ما، جائی از هیچ کدام از ما، یک زخم کوچک برنداشته بود.

گشتیم، پلاک اش را پیدا کردیم، گذاشتم توی جیب شلوارش، روی شلوارش نوشتیم «شهید رحیم جباری» تا بچه های تعاون گردان، رحیم را شناسائی کنند. عراقی ها داشتند می آمدند، امتداد کانال هنوز دست عراقی ها بود، پاتک سنگین، سه راه از چهارسو، زیر آتش شدید دشمن قرار داشت.  در آن زمستان سرد، شدت آن همه انفجار زمین را داغ کرده بود، دشمن تمام توانش را گرفته بود که سه راهی را تصرف کند، ما مقاومت می کردیم.  بچه های گردان مسلم در آن حجم شدید آتش دشمن، یکی پس از دیگری روی زمین می افتادند. خمپاره جای خمپاره، گلوله پشت گلوله، فضای سنگین جنگ، روحیه بچه ها را تضعیف کرده بود.

در آن صداهای غریب و روحیه های شکسته، ناگهان از ته ستون، فریادی رسا بلند شد!

آن صدای آشنا، صدای؛ مهرداد بابائی بود! داشت یک نفر را صدا می زد: آقارضا آقا رضا...

نگاه کردیم و گفتیم: چی میگی؟

رضا ته ستون، مهرداد وسط های ستون، داشت «رضا رنجبری » را صدا می زد ! حالا همه وسط معرکه جنگ، داریم گوش می کنیم، توی این آتش سنگین و هجوم وحشیانه تانک ها، صدا زدن آقارضا چه معنائی دارد؟

این چه کار مهمی است  که مهرداد داره حنجره اش را پاره می کند، اصلا رضا رنجبری را چکار دارد؟

خیالم راحت شد، نه موجی نه ترکشی، تکیه دادم به کانال، نگاه کردم، به روبروم، به پای رحیم جباری، دیدم سالم است، سرم را یک ذره بلند کردم، شوکه شدم، از پوتین تا فنسقه اش سالم ولی...

بلند شدیم ببینم چه خبره، رضا که در اثر حجم شدید آتش سنگین، سکته وار به حالت سجده در جان پناهش به زمین چنگ می زد، بچه ها بهش فهماندند، که مهرداد کارت داره؟

رضا از ترس صورتش چسبیده بود به زمین، نیم تنه صورتش را برگرداند، دست اش را بغل گوشش چرخاند، اشاره کرد به مهرداد؛ چکار داری! چیه؟

مهرداد، تمام قد ایستاد، یک لبخندی به سمت رضا زد و دوتا دستاش را شپوری جلوی لبش برد، تا صدا واضع به رضا برسد، آتش خیلی سنگین بود.

مهرداد گفت: آقارضا یادته؟

رضا بصورت مبهم و عصبانی، چسبیده به زمین، جواب داد: چی میگی تو، چی یادمه؟

مهرداد گفت: منزل شهیدان رمضانپور

رضا این بار عصبانی تر داد زد: کی، منزل شهید رمضانپور چی؟

مهرداد با زبان ساروی، گفت: تره یاد دَرهِ، رمضان پورهِ سرهِ، دَسه تهَ بُردی بالا، گفتی آمین، حالا اِسا بَه فرماین، این گوی این میدان

آن شب یادته، وقتی حاج حمید دعای شهادت می کرد، با صدای بلند «آمین» می گفتی، دست هات و خیلی به آسمان بلند می کردی؟

بفرما آقا رضا؛ این گوی و این میدان...

تازه یادمان آمد که قصه چی هست، « آمین آرزوی شهادت» بچه ها با دیدن این صحنه یک مرتبه زدند زیر خنده، حالا نخند کی بخند، برای مدتی آن سنگینی جنگ فراموش شد، می خندیدیم و حسابی روحیه گرفتیم. تا نیم ساعتی بازار خنده توی آن باران گلوله به راه بود

تازه یادمان آمد که قصه چی هست، « آمین آرزوی شهادت» بچه ها با دیدن این صحنه یک مرتبه زدند زیر خنده، حالا نخند کی بخند، برای مدتی آن سنگینی جنگ فراموش شد، می خندیدیم و حسابی روحیه گرفتیم. تا نیم ساعتی بازار خنده توی آن باران گلوله به راه بود. خندیدیم و گفتیم: مرحبا مهراد، توی این هول و ولا چطوری یادت به آن شب افتاد که به فکر یقه گیری رضا بیفتی.

رضا تازه فهمید که «آمین بلند آروزی شهادت» بدجوری یقه اش کرده، افتاده توی تله، حالا از ترس مرگ، خزیده بود توی خاک، به زمین قفل شده بود.

_اشاره:

مهرداد بابائی قهرمان ورزشی وزنه برداری ساروی، تک فرزند خانواده در عملیات «والفجر10» به فیض شهادت رسید، مداح حاج حمید جانباز نیز بعد از جنگ بر اثر جراحات ناشی از جنگ، به شهادت رسید. و آقا رضای قصه موند واسه زندگانی و من که جاماندم ازین حلقه شیدائی...

بر اساس خاطراتی از جانباز دلاور ساروی، علیرضا علیپور

 


[ دوشنبه 05 تیر 1391 ] [ 18:01 ] [ labbaik ]

 


می‌گویند در جهنم مارهایی هست که اهالی محترم جهنم، از دست آنها به اژدها پناه می‌برند! و حالا من هم دچار چنین وضعیتی شده بودم. آن هم از دست یک جِغِله تُخس وَرپریده که نام باشکوه فریبرز را بر خود یدک می‌کشید. یک نوجوان 15 ساله دراز بی‌نور که به قول معروف به نردبان دزدها می‌ماند. یادش بخیر. در حوزه که بودیم یک طلبه بود که انگار از طرف شیطان مأمور شده بود بیاید و فضای آرام و بی‌تنش آن‌جا را به جنجال بکشاند. او هم اسمش فریبرز بود که به پیشنهاد استادمان شد: ابوالفضل! قربان آقا ابوالفضل(ع) بروم. آن بزرگوار کجا و این ابوالفضل جعلی کجا؟ کاری نبود که نکند. از راه‌انداختن مسابقه گل کوچک تا اذان گفتن در نیمه‌های شب و به راه انداختن نماز جماعت بدون وقت. بعد هم خودش می‌رفت در حجره‌اش تخت می‌خوابید و ما تازه شصت‌مان خبردار می‌شد که هنوز دو ساعتی به اذان صبح مانده است! کاری نماند که نکند. از ریختن مورچه‌های آتشی در عمامه‌مان تا انداختن عقرب و رتیل در سجاده نمازمان. در شیشه گلاب، جوهر می‌ریخت و وسط عزاداری و در خاموشی روی جمعیت می‌پاشید.

اما ابوالفضل جعلی در برابر کارهای این فریبرزخان، یک طفل معصوم و بی‌دست و پا حساب می‌شد. کاری نبود که فریبرز نکند. مورچه جنگ می‌انداخت؛ به پای بچه‌های نماز شب خوان زلم زیمبو می‌بست تا نصفه شب که می‌خواهند بی‌سروصدا از چادر بروند بیرون وضو بگیرند، سر و صدا راه بیفتد؛ پتو را به آستر و دامن پیراهن بچه‌ها می‌دوخت؛ توی نمکدان تاید می‌ریخت و هزار شیطنت دیگر که به عقل جن هم نمی‌رسید. از آن بدتر، مثل کنه به من چسبیده بود. خیر سرمان بنده هم روحانی و پیش‌نماز گردان بودم و دیگران روی ما خیلی حساب می‌کردند. اما مگر فریبرز می‌گذاشت؟

اوایل سعی کردم با بی‌اعتنایی او را از سر باز کنم. اما خودم کم آوردم و او از رو نرفت. بعد سعی کردم با ترشرویی و قیافه عصبی گرفتن دورش کنم؛ اما کودکی را می‌ماند که هر بی‌اعتنایی و تنبیه که از پدر و مادر می‌بیند، به حساب مهر و محبت می‌گذارد. در آخر در تنهایی افتادم به خواهش و تمنا که تو را به مقدسات قسم ما را بی‌خیال شو و بگذار در دنیای خودم باشم.

کاری نبود که نکند. از راه‌انداختن مسابقه گل کوچک تا اذان گفتن در نیمه‌های شب و به راه انداختن نماز جماعت بدون وقت. بعد هم خودش می‌رفت در حجره‌اش تخت می‌خوابید و ما تازه شصت‌مان خبردار می‌شد که هنوز دو ساعتی به اذان صبح مانده است!

اما با پررویی درآمد که: حاج آقا، مگر امام نگفته پشتیبان روحانیت باشید تا آسیبی نبینند؟ خب من هم هواتو دارم که آسیبی نبینید!

با خنده‌ای که ترجمه نوعی از گریه بود، گفتم: برادرجان، امام فرموده‌اند پشتیبان ولایت فقیه باشید، نه من مادر مرده! تو رو جدت بگذار این چند صباح مانده تا شهادت را مثل آدمیزاد سر کنم.

اما نرود میخ آهنین در سنگ!

در گردان یک بنده خدایی بود که صدایی داشت جهنمی، به نام مصطفی. انگار که صدتا شیپور زنگ‌زده را درست قورت داده باشد. آرام و آهسته که حرف می‌زد، پرده گوشمان پاره می‌شد، بس که صداش کلف و زمخت بود. فریبرز، مصطفی را تشویق کرد که الا و بالله باید اذان مغرب را تو بگویی!

مصطفی هم نه گذاشت و نه برداشت و چنان اذانی گفت که مسلمان نشنود و کافر نبیند! از الف الله‌اکبر تا آخر اذان، بندبند نمازگزاران مقیم سنگری که حسینیه شده بود، لرزید. آن شب تا صبح دسته جمعی کابوسی دیدیم وحشتناک و مخوف! تنها دو نفر این وسط کیف کردند. آقا مصطفی، اذان‌گوی شیپور قورت داده و فریبرزخان!

از آن به بعد هرکس که به فریبرز می‌خواست توپ و تشر بزند، فریبرز دست به کمر تهدیدش می‌کرد که: اگر یک‌بار دیگر به پر و پایم بپیچی به مصطفی می‌گویم اذان بگوید!

و طرف جانش را برمی‌داشت و الفرار!

مدتی بعد، صبح و ظهر و غروب صدای رعب‌آور اذان آقای شیپور قورت داده قطع نشد! پس از پرس‌وجو و بررسی‌های مخفیانه فهمیدم که فریبرز به او گفته که حاج‌آقا از اذان گفتنت خیلی خوشش آمده و به من سپرده به شما بگویم که باید مؤذن همیشگی گردان باشید!

و این یکی از برکات فریبرز بود که دامن ما را گرفت. مدتی نگذشته بود که فریبرز یک بلندگوی دستی از جایی کش رفت و آن را به مؤذن بدصدا داد که بگذار عراقی‌ها هم از صدایت مستفیض شوند، این‌طوری حیفه! و از آن به بعد هر وقت که صدای اذان از بلندگو بلند می‌شد، آتش دیوانه‌وار دشمن هم شروع می‌شد؛ نه‌تنها ما بلکه عراقی‌ها هم دچار جنون شده بودند.

گذشت و گذشت تا این‌که آن روز فرمانده لشکر به همراه چند مسئول نظامی دیگر به خط مقدم و پیش ما آمدند. قرار شد که نماز جماعت را با هم بخوانیم. مصطفی شیپور قورت داده مشغول بود و رنگ از صورت فرمانده لشکر و همراهانش پریده بود! ما که کم‌کم داشتیم عادت می‌کردیم، فقط کمی گوشمان سنگینی می‌کرد و زنگ می‌زد!

عراقی‌ها هم مثل سابق دیگر جنی نشده و فقط چند تا توپ و خمپاره روانه خط ما کردند!

من عبا و عمامه را گوشه سنگر گذاشتم و رفتم وضو بگیرم. بیرون سنگر فریبرز را دیدم که وضو گرفته بود و داشت به طرف سنگر حسینیه می‌رفت. مرا که دید، سلام کرد. جوابش را سرسنگین دادم. وضو گرفتم و برگشتم طرف سنگر. اما ای دل غافل. خبری از عبا و عمامه‌ام نبود! هر جا که بگویید، گشتم. اما اثری از عبا و عمامه‌ام پیدا نکردم. یکهو یک صدایی به گوشم خورد: الله‌اکبر، سبحان‌الله!

مدتی نگذشته بود که فریبرز یک بلندگوی دستی از جایی کش رفت و آن را به مؤذن بدصدا داد که بگذار عراقی‌ها هم از صدایت مستفیض شوند، این‌طوری حیفه! و از آن به بعد هر وقت که صدای اذان از بلندگو بلند می‌شد، آتش دیوانه‌وار دشمن هم شروع می‌شد؛ نه‌تنها ما بلکه عراقی‌ها هم دچار جنون شده بودند

برای لحظه‌ای خون در مغزم خشکید. تنها امام جماعت آن‌جا من بودم! پس نماز جماعت چه‌طوری برگزار می‌شد؟ شلنگ تخته زنان دویدم به طرف حسینیه. صف‌های نماز بسته، همه مشغول نماز بودند. اول فکری شدم که بچه‌ها وقتی دیده‌اند من دیر کرده‌ام، فرمانده لشکر را جلو انداخته و او امام جماعت شده. اما فرمانده که آن‌جا در صف دوم بود! با کنجکاوی جلوتر رفتم و بعد چشمانم از حیرت گرد شد و نفسم از تعجب و وحشت بند آمد؛ بله، جناب فریبرزخان، عمامه بنده بر سر و عبای نازنینم روی دوشش بود و جای مرا غصب کرده بود!

خودتان را بگذارید جای من، چه می‌توانستم بکنم؟ سری تکان دادم. در آخر صف ایستادم و الله‌اکبر گفتم و خودم را به رکعت سوم رساندم. لااقل نباید نماز جماعت را از دست می‌دادم؛ نماز جماعتی که امام جماعتش عبا و عمامه مرا کش رفته بود!

بخش فرهنگ پایداری تبیان

 

 


[ دوشنبه 05 تیر 1391 ] [ 17:57 ] [ labbaik ]

 

 

 

عُجب


اگر انسان به خود ببالد و از خود شگفت زده شود و خشنود باشد، گرفتار عجب خواهد شد و در این بالیدن تفاوتی نمی کند که به علمش بنازد یا به عبادتش، به زهدش یا به جمالش، فقر او در نظرش جلوه کند یا ثروتش، و ... . در هر صورت، عجب آدمی بهترین فرصت برای دشمن است؛ دشمنی که همیشه در انتظار چنین لحظه های طلایی است. امیر مومنان، امام علی علیه السلام این نقطه بحران را برای مالک اشتر، چنین ترسیم کرده اند:

«
و ایاک و الاعجات بنفسک و الثقة بما یعجبک منها و حبّ الاطراء؛ فانّ ذلک من اوثق فرص الشیطان فی نفسه لبمحق ما یکون من احسان المحسین»؛

از خود پسندیدن و به خود پسندی مطمئن بودن و ستایش را دوست داشتن، بپرهیز که این ها همه از بهترین فرصت های شیطان است تا بتازد و کرده نیکوکاران را نابود سازد.

این کمین آن قدر حساس و خطرناک است که در باره آن گفته اند:

سیئة تسووک خیر عندالله من حسنة تعجبک؛

گناهی که تو را دل آزرده کند، نزد خداوند از کار نیکی که تو را شگفت زده کند، بهتر است.

دشمن، خود گرفتار این بیماری مهلک است و در برابر فرمان خداوند به سجده بر آدم علیه السلام به خود بالید و گفت: (... انا خیر منّه...)؛ «من از او بهترم»

به سبب همین، از ردیف فرشتگان اخراج شد. از این رو، خطر این کمین را به خوبی می داند، و خود نیز در گفت وگویی با موسی علیه السلام به این پرتگاه اعتراف کرد.

امام علی علیه السلام این نقطه بحران را برای مالک اشتر، چنین ترسیم کرده اند: «و ایاک و الاعجات بنفسک و الثقة بما یعجبک منها و حبّ الاطراء؛ فانّ ذلک من اوثق فرص الشیطان فی نفسه لبمحق ما یکون من احسان المحسین»؛ از خود پسندیدن و به خود پسندی مطمئن بودن و ستایش را دوست داشتن، بپرهیز که این ها همه از بهترین فرصت های شیطان است تا بتازد و کرده نیکوکاران را نابود سازد

حضرت موسی علیه السلام در مجلسی نشسته بودند که ناگاه ابلیس به محضر آن حضرت رسید، در حالی که کلاه رنگارنگ و درازی بر سر داشت. وقتی نزدیک شد از روی احترام کلاهش را از سر برداشت، سپس بر سر گذاشت و گفت: السلام علیک حضرت موسی علیه السلام فرمود: تو کیستی؟ جواب داد:
شیطان

من ابلیس هستم حضرت موسی فرمود: خدا تو را بکشد؛ برای چه این جا آمده ای؟ ابلیس گفت: آمده ام برای مقام ارجمندی که در پیشگاه خدا داری بر تو سلام کنم. حضرت موسی فرمود: با این کلاه رنگارنگ چه می کنی؟ ابلیس گفت: با این کلاه، دل های فرزندان آدم را آلوده و منحرف می کنم. حضرت موسی فرمود: چه کاری است که اگر انسان انجام دهد، بر او چیره می شوی؟ ابلیس گفت: هنگامی که انسان به خود ببالد و عملش را زیاد شمرد و گناهانش را کوچک بیند. سپس از خدمت حضرت بیرون رفت، در حالی که می گفت: وای بر من! موسی اموری را دانست که به وسیله آن، انسان ها را از آلودگی برحذر می دارد.

در روایات، حتی عجب در یک عبادت، مایه سقوط عابد به حضیض فسق شمرده شده است؛ سقوطی که موجب طمع دشمن برای گستردن دام بزرگ تری می شود؛ امام باقر علیه السلام می فرماید:

دو نفر داخل مسجد شدند؛ یکی عابد و دیگری فاسق؛ چون از مسجد بیرون رفتند، فاسق از جمله صدیقان بود و عابد از جمله فاسقان و سبب این بود که عابد داخل مسجد شد و به عبادت خود بالید و فاسق در پریشانی از گناه و استغفار بود.

در داستان دیگری درباره یکی از اصحاب حضرت عیسی- علیه السلام- چنین آمده است:

حضرت عیسی - علیه السلام - با اصحاب خود به کنار دریا رسیدند ، حضرت بسم الله گفتند و بر روی آب روان شدند ؛ یکی از اصحاب هم که مردی کوتاه قامت بود بسم الله گفت وروانه شد ، و به عیسی – علیه السلام - رسید ؛ در آن وقت عجب کرد و به خودش گفت : این عیسی روح الله است که بر روی آب راه می رود ، من هم همین طور ، پس فضیلت او بر من چیست؟ همین که این به خاطرش گذشت ، به آب فرو رفت، پس استغاثه به حضرت کرد وحضرت دستش را گرفت و از آب بیرون آورد و گفت: چه گفتی؟ گفت: چنین چیزی به خاطرم گذشت. حضرت فرمود: از حدّ خود بیرون شدی و خدا بر تو خشم کرد، توبه کن! پس توبه کرد و به حال اول خود بازگشت

 


[ دوشنبه 05 تیر 1391 ] [ 13:39 ] [ labbaik ]

با خواندن این سوره شهید از دنیا بروید  از امام صادق(ع) نقل شده است، کسی که در شب سوره الرحمن را بخواند و بعد از هر (فبای آلاء ربکما تکذبان) بگوید « لابشیء من الائک رب الکذب ؛ پروردگارا هیچ یک از نعمت های تو را تکذیب نمی کنم، خداوند فرشته و ملکی را بر او موکل کند که اگر در اول شب خواند ، او را تا صبح محافظت نمایند واگر در هنگام صبح آن را خواند ، موکل نماید بر او فرشته ای که او را تا شب حفظ نماید.1 

امام صادق (ع) فرمودند: کسی که سوره الرحمن را با لبیک گفتن به ندای شکرانه الهی بخواند ، یعنی طبق دستور بالا، اگر در شب قرائت کرده و بمیرد شهید مرده است و اگر در روز بخواند و بمیرد در حکم شهید بوده و ثواب شهدا را می برد. 2

در این کلام، امام صادق (ع) به یک ارزش انسانی اشاره نموده و آن شهادت است . در دین مبین اسلام موارد گوناگونی است که اگر برای کسی توفیق نباشد ، جای گزینی برای آن ذکر شده است ؛ از جمله این موارد عالی ترین نوع مرگ، یعنی شهادت می باشد، که جایگزین آن ، تلاوت سوره الرحمن است

از امام صادق (ع) نقل شده که تلاوت سوره الرحمن را هرگز رها نکنید ؛ چرا که این سوره هرگز در قلب های منافقان استقرار ندارد . خدا، سوره الرحمن در قیامت را به صورت انسانی قرار دهد که زیباترین چهره و خوشبوترین رایحه را دارد ، پس در جایگاهی قرار می گیرد که به خداوند متعال نزدیک تر است . خداوند از سوره الرحمن سؤال می کند ، چه کسی در زندگی دنیا به محتوای تو قیام نموده و به تلاوت تو ادامه داد؟ پاسخ می دهد: خداوندا فلان کس و فلان کس که در این لحظه ، چهره این افراد نورانی و سپید می شود و خداوند به آنها می فرماید: اکنون هر که را می خواهید شفاعت کنید . اهل تلاوت الرحمن برای هیچ کس شفاعت نمی کنند مگر این که به آنها گفته می شود : وارد بهشت شوید و هر کجا می خواهید ساکن شوید .3

در این حدیث نورانی، به چند ارزش سوره الرحمن اشاره شده است که جای تأمل است ؛ 

1.
سوره الرحمن، در دل های منافقان راه ندارد. یعنی اهل نفاق هرگز از آثار و خواص الرحمن بهره مند نمی شوند

2.
با تلاوت سوره الرحمن، انسانیت انسان تحقق می یابد و انسان به حقیقت خود می رسد . انسان وقتی به حقیقت خود راه یافت، از همگان به خداوند متعال نزدیک تر است. بی گمان رسیدن به این مقام بلند ، در گرو رسیدن به حقایق الرحمن است

3.
به برکت تلاوت و اقامه سوره الرحمن، قلب آدمی نورانی می شود

4.
از رهگذر این سوره ، انسان به مقام شفاعت می رسد

امام صادق (ع) فرمودند: کسی که سوره الرحمن را با لبیک گفتن به ندای شکرانه الهی بخواند ، یعنی طبق دستور بالا، اگر در شب قرائت کرده و بمیرد شهید مرده است و اگر در روز بخواند و بمیرد در حکم شهید بوده و ثواب شهدا را می بردحضرت فاطمه زهرا (س) از رسول خدا (ص) روایت نموده که در قیامت، به قاریان سوره های حدید ، واقعه و الرحمن گفته شود که در بهشت فردوس ساکن شوید.4

ابی بن کلب می گوید: حضرت رسول (ص) می فرمودند: هر کس سوره الرحمن را قرائت کند، خداوند بر ناتوانی او ترحم نماید و او سپاس و شکر آن چه را که خداوند بر او انعام نموده ، به جا آورده است. 5

در جمع بندی مطالبی که بیان شد، برای تلاوت کننده سوره الرحمن هشت اثر بیان شده است که عبارتند از :

1)
مصونیت بخش شبانه روزی اوست .

2)
به مقام شهدا راه یابد و مرگش مرگ عادی نخواهد بود و مانند شهدا عند ربهم یرزقون خواهد بود .

3)
به جایگاه حقیقی انسانیت می رسد

4)
به اوج تقرب به سوی خدا می رسد

5)
به مقام شفیعان راه پیدا می کند.

6)
فردوس که بهشت خاص است ، نصیب او می گردد.

7)
هرگز درخود ضعف وحقارت نمی بیند.

8)
به مقام شاکران دست یابد که مقامی بس عظیم است

نکته ی آخری که باید عرض شود این است که ما باید به این نکته توجه کنیم که تمام مواردی که برای اجر و پاداش در برابر خواندن این سوره و سور دیگر ذکر می شود ، منوط به این است که آدمی رو به سوی حق حرکت کنند و از این آیات به عنوان ریسمانی در جهت الهی شدن مدد گیرند .

آنانی که وزر و بار فراوان اعم از گناه کبیره و حق الناس و ...را به دوش می کشند ، درابتدا باید خود را به آب توبه غسل داده و آن گاه با استعانت از این ریسمان های الهی به سوی حق و رستگاری گام بردارند .


---------------------------------------------------------------------

پی نوشت ها :

1-
مجمع البیان ، ج9 ، ص 296 

2-
ثواب الاعمال ، ج 2 ، ص 144 

3-
وسائل الشیعه ، ج 6 ، ص146

4-
کنزالمعال ، ج 1 ، ص582، 

5-
مجمع البیان ، ج 24، ص54

 


[ دوشنبه 05 تیر 1391 ] [ 13:34 ] [ labbaik ]

 

 

 

تحولات سوريه يك نماي نزديك و يك نماي دور دارد. نماي نزديك همان نمايي است كه شهروندان داخل سوريه هر روز با آن مواجه اند و نماي دور همان نمايي است كه ما هر روزه از طريق رسانه ها با آن مواجه مي شويم. اين دو نما با يكديگر تفاوت اساسي و بنيادين دارد.

سعدالله زارعی در روزنامه کیهان نوشت: در «نماي ميداني» سوريه پس از حدود 15 ماه كه از آغاز ماجراهاي امنيتي مي گذرد، وحدت و يكپارچگي خود را در سطوح مردم و حاكميت حفظ كرده است. اين مسايل مردم سوريه را به دو يا چند بخش تقسيم نكرد و نيز يكپارچگي دولت، ارتش و نيروهاي امنيتي را با شكاف مواجه نكرد. سوريه در طول اين 15 ماه هيچگاه شاهد برگزاري يك تظاهرات چند ده هزار نفره ضد دولتي نبوده و نشانه اي هم وجود ندارد كه بيانگر حمايت بخشي از مردم از آنچه در داخل توسط گروه هاي مسلح انجام مي شود و يا در خارج از مرزها توسط دولتهاي مخالف دمشق طراحي مي گردد و حال آنكه دمشق، حلب، لاذقيه و ساير مراكز استان هاي سوريه بارها شاهد تظاهرات چند صد هزار نفري هواداران بشار اسد بوده و مشاركت 57 درصدي مردم در همه پرسي قانون اساسي و مشاركت حدود 51 درصدي در انتخابات مجلس هم اسناد غيرقابل انكاري اند كه از پايگاه مردمي نظام سياسي سوريه خبر مي دهند.

از سوي ديگر در نماي نزديك شاهد اقدامات خشن تروريستي در بعضي از شهرهاي سوريه- بخصوص در سه استان حمص، حما و ادلب- هستيم. اين اقدامات از يك سو نشان مي دهد كه مخالفان پايگاه محكم مردمي ندارند چرا كه اگر چنين پايگاه و چنان جمعيتي وجود داشت، دولت و ارتش سوريه ياراي مقابله با آن را نداشتند. از سوي ديگر تمركز تروريسم در سه استان ياد شده كه در يك خط عمودي شامل بخشي از جنوب، بخشي از مركز و بخشي از شمال سوريه مي شود و اگر اين سه از كنترل دولت مركزي خارج شوند، سوريه به 4 بخش شرقي (شامل حلب، ديرالزور و حسكه) غربي (شامل لاذقيه و طرطوس) مركزي (اين سه استان) و جنوبي (شامل دمشق، سويدا، قنيطره و درعا) تقسيم مي شود و بقاي كشوري بنام سوريه مورد تهديد جدي قرار مي گيرد و اين به تنهايي نشان مي دهد كه تروريسم سوري يك پديده خارجي است.

در نماي رسانه اي اما ماجرا كاملا معكوس است. در اين منظر مخالفان عملا سوريه را در اختيار دارند! رژيم سوريه براي بقاي خودش به انواع جنايات دست مي زند و در نهايت بشار اسد و رژيم او فقط يكي دو گام تا فروپاشي مطلق فاصله دارند! در اين نما سوريه در معرض تهاجم نظامي بين المللي و يا تهاجم ناتو قرار دارد و امروز و فردا سناريو ليبي و عراق در سوريه هم به اجرا درمي آيد! اين دو نما به اين اندازه با هم مباينت و مغايرت دارند. ما مشابه اين دو تصوير متضاد را در سال 1388 در ايران شاهد بوديم. در آن زمان ما كه در داخل ايران و بخصوص در شهر تهران بوديم با تصور نزديك و واقعي مواجه بوديم و از اين رو مي دانستيم كه فتنه ياراي غلبه بر انقلاب را ندارد اما دوستان ما در خارج از مرزها كه از طريق رسانه ها مسايل را مي ديدند، بشدت نگران بودند و بعضا تصور مي كردند كار نظام جمهوري اسلامي تمام است. در همان موقع بعضي از اين دوستان را در ايران ملاقات مي كرديم و مي ديديم كه چه حرص و جوشي خورده اند. بد نيست كه يك اعترافي داشته باشيم غرب واقعا در تصويرسازي «ناواقعيت» بسيار موفق عمل مي كند و ما در تصويرسازي از واقعيت بسيار ضعيف هستيم و اگر لطف خداي متعال نبود ناواقعيت بر واقعيت غلبه مي كرد.
در تحليل تحولات سوريه توجه به نكات زير ضرورت دارد:

1-
چندي است بحث جايگزين شدن «گروه تماس بين المللي» به جاي «طرح كوفي عنان و ناظران بين المللي» مطرح شده است. حدود 7 روز پيش كوفي عنان در گزارش كار به شوراي امنيت و مجمع عمومي سازمان ملل ادعا كرد كه: «سوريه به نقطه برگشت ناپذيري رسيده است» و «سازمان ملل بايد بي درنگ مديريت مسايل سوريه را دردست بگيرد.» همزمان با اين مسئله، عربستان و قطر با وقاحتي شگفت آور از شوراي امنيت خواستند سوريه را ذيل بند 7 منشور سازمان ملل- يعني قيمومت- ببرد و اداره سوريه را بدست بگيرد. آمريكايي ها نيز با صراحت از گزينه نظامي و تكرار نسخه عراق- حمله بدون مجوز- حرف زدند و دست آخر سروكله بحث «گروه تماس بين المللي» پيدا شد. آنان كه با مسايل سوريه از نزديك آشنايي داشتند و تحولات آن را به دقت بررسي مي كردند مي دانستند كه اين تبليغات ظاهري دارد و باطني كه از هم متنافر مي باشند. كاملا معلوم بود كه سوريه نمي تواند ذيل بند 7 منشور قرار گيرد چرا كه كشوري ذيل اين بند قرار مي گيرد كه «صلح و امنيت بين المللي» را به خطر انداخته باشد يعني به كشوري حمله كرده و يا ديگر كشورها را بطور جدي تهديد كرده باشد كه نه تنها هيچكدام از اين دو اتفاق نيفتاده بلكه سوريه كشوري است كه بخشي از آن در اشغال رژيم صهيونيستي (جولان و جبل الشيخ) و بخشي از آن در اشغال تركيه (استان شمالي اسكندرون) است و علاوه بر آن اين عربستان، قطر، تركيه، فرانسه، انگليس و آمريكا هستند كه با صراحت از اقدامات نظامي عليه دولت سوريه و تجهيز نظامي مخالفان آن حرف زده و وارد عمل شده اند. علاوه بر آن با وجود مخالفت روسيه و چين امكان صحنه سازي حقوقي براي اعمال بند 7 وجود ندارد. نكته ديگر اين است كه اساساً زماني اين حرف ها به ميان آمده كه مأموريت عنان- بنا به اعتراف خود او- نه در پي عدم همكاري دولت دمشق بلكه بواسطه تشديد اقدامات تروريستي شكست خورده است با اين وصف فضاي امنيتي سوريه فضايي دولت ساخته نيست كه با حذف آن از ميان برود اما البته اين تروريسم ماموريت دارد تا هر طرح سياسي را با بن بست مواجه كند چرا كه دستگاه هاي گرداننده تروريسم با توجه به اوضاع نامساعدي كه در منطقه براي آنان پيش آمده است به دوره اي از هرج و مرج در سوريه نياز دارند. آنان معتقدند اگر روند بطور طبيعي پيش برود اسلام گرايي كل منطقه را دربرمي گيرد.

2-
بحث حمله نظامي به سوريه كماكان امكان وقوعي ندارد از يك طرف مانع حقوقي در شوراي امنيت كماكان وجود دارد، از سوي ديگر ناتو بدون در اختيار داشتن يك منطقه وسيع ارضي در جوار مرزهاي سوريه قادر به عمليات زميني- كه شرط لازم سقوط يك نظام سياسي است- نيست و ترديدي در اين نيست كه هيچ كدام از همسايگان سوريه- حتي رژيم متجاوز صهيونيستي- حاضر نيستند كه بخشي از سرزمين خود در مرز را به ناتو براي عمليات واگذار كنند چرا كه واگذاري زمين به معناي پذيرش جنگ در درون كشور كمك كننده است و همه مي دانند كه نه تركيه، نه اردن و نه رژيم صهيونيستي نمي توانند پذيراي جنگ باشند و تبعات آن را تحمل نمايند، عراق و لبنان هم كه خود را با سوريه در يك موقعيت و سرنوشت مي بينند. علاوه بر اين دو، حمله به يك كشور زماني به نتيجه مي رسد كه در درون آن سرزمين گروه مخالف از ظرفيت و توانايي لازم براي بهره برداري از فشار خارجي برخوردار باشد در شرايط فعلي كه مخالفين حتي به اندازه يك روستا هم زمين در اختيار ندارند عمليات صرف هوايي چه موفقيتي مي تواند داشته باشد نكته ديگر در اين ميان ارتش قدرتمند سوريه است، اين ارتش حدود 300 هزار عضو دارد و طي 40 سال گذشته- از ژوئن 1967تاكنون- در حالت آماده باش بوده و دائماً خود را براي يك جنگ آماده مي كرده و امروز در زمره يكي از چند ارتش مقتدر خاورميانه است. ارتش سوريه از ارتش تركيه اگر قوي تر نباشد ضعيف تر نيست و باز بايد به اين موارد جايگاه سوريه در جبهه قدرتمند مقاومت را اضافه كرد كه مردم و دولت سوريه از حمايت قاطع و همه جانبه نيروهاي مقاومت در منطقه و بخصوص جمهوري اسلامي برخوردار است. ايران قطعاً حمله نظامي خارجي به سوريه را به منزله حمله به ايران و مقدمه حمله به ايران ارزيابي مي كند و دست روي دست نمي گذارد با اين وصف كاملاً واضح است كه حمله نظامي به سوريه فقط مي تواند در تريبون و رسانه مطرح باشد.

3-
اما بحث گروه تماس بين المللي در واقع اين بحث خود به خود به معناي بن بست طرح هاي غربي عربي عليه سوريه است تا همين ديروز تركيه، قطر و عربستان، محور منطقه اي و آمريكا، فرانسه و انگليس محور فرامنطقه اي حل و فصل مسايل سوريه با رويكرد سقوط رژيم اين كشور- به هر نحو ممكن- بودند و اجلاس پشت اجلاس در استانبول، پاريس و دوحه برگزار مي كردند و با وقاحت از اقدامات تروريستي حمايت مي كردند الان كه بحث گروه تماس بين المللي با عضويت اين كشورها و روسيه، چين و ايران مطرح مي شود به اين معناست كه آن طرح ها شكست خورده كما اينكه عنان هفته پيش شكست طرح عربي و شوراي امنيت را صراحتاً اعلام كرد وقتي پاي ايران، روسيه و چين به بحث سوريه باز شود كاملاً پيداست كه از فشار عليه مردم و دولت سوريه كاسته مي شود و فشار بر تروريست ها و كشورهاي حامي آنان افزايش مي يابد. وقتي ايران و دو عضو ثابت شوراي امنيت در گروه تماس حضور دارند، نه اين گروه و نه شوراي امنيت نمي توانند گزارشي مبتني بر مجازات دولت بشار اسد- كه حقيقتاً قرباني تروريسم غربي و عربي است- به شوراي امنيت منعكس كنند. در اين فضا طبعاً يا گروه تماس با مخالفت آمريكا، انگليس، عربستان و... منحل مي شود كه ضرري براي دولت سوريه ندارد يا اينكه به كار خود با هدف دستيابي به راه حل سياسي ميان دولت و مخالفان ادامه مي دهد كه بازهم با توجه به اينكه دولت و مردم سوريه منسجم اند و مخالفان دچار اختلاف هستند به نفع دمشق تمام مي شود. حال شما نگاه كنيد به تصويرسازي رسانه اي كه طي هفته گذشته القا مي كند كه مهمترين مأموريت گروه تماس بين المللي مديريت مسايل سوريه پس از بركناري بشار اسد از قدرت مي باشد. حالا بد نيست اوضاع سوريه را از نگاه دستگاه امنيتي رژيم صهيونيستي هم ببينيم؛ دو هفته پيش دستگاه اطلاعاتي ارتش اسرائيل (امان) در تجزيه و تحليلي كه به كنست (پارلمان رژيم) ارائه كرد، گفت: «سوريه انسجام خود را حفظ كرده و متأسفانه بشار اسد آنطور كه تصور مي شد رفتني نيست

4- مخالفان طي هفته هاي اخير دچار اختلافات جدي شده اند. برهان غليون كه اهل حمص است كنار گذاشته شد. يك نفر كرد- عبدالباسط سيدا- اهل استان كردنشين حسكه جاي او را گرفت. غليون نتوانست در مراكزي كه داراي گرايشات معتدل تري بودند- نظير مخالفان دمشقي يا حلبي- نفوذ كند به اين دليل كنار زده شد در حاليكه صدرا نيز نفوذي در دمشق و حلب و حمص و حماء و ساير شهرها نداشته و نفوذ او در حسكه محدود مي شود. از سوي ديگر در بخش نظامي اخيراً يك نظامي بنام شيخ به جاي رياض الاسعد معرفي شد و او پس از درگيري با رياض از فرماندهي كناره گرفت و همزمان با آن مواضع تندي عليه اخوان المسلمين سوريه گرفت و خبرهاي ديگر كه همه از اختلاف ميان آنان حكايت مي كند، با اين وصف مي توان گفت طرح هاي ضدسوري شانسي براي موفقيت ندارند. 


[ جمعه 02 تیر 1391 ] [ 23:24 ] [ labbaik ]
صفحه قبل1...1213141516...18صفحه بعد
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم از مطالب راضی باشین نظر یادتون نره
موضوعات
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران